مراحل سیر و سلوك در عرفان كاستاندا:
هر مسلك عرفانى، داراى ویژگى‏ها و خصوصیات منحصر به فردى است. البته این سخن بدان معنا نیست كه هر آنچه در آن مصداق عرفانى مى‏آید صرفاً، از نوآورى‏ها و ابتكارات آن مسلك بوده و در دیگر نحله‏ هاى عرفانى یافت نمى شود. (هرچند ممكن است در برخى موارد این گونه باشد)، بلكه منظور اشاره به چارچوب‏هاى اساسى یك مسلك عرفانى است.

اصول اساسى‏اى كه شاكله‏ى یك مسلك عرفانى را مى‏سازد، ممكن است در دیگر عرفان‏هاى مشابه بیان شده باشد، امّا با این تفاوت كه در عرفان مورد نظر، این اصول از ویژگى‏هاى مهم و جدا ناشدنى به حساب مى آید.

سلوك در عرفان كاستاندا، همانند دیگر عرفان‏ها، داراى ویژگى‏ها و اهدافى است كه در این قسمت به برخى از آنها اشاره مى‏كنیم:

1. اَصالت ناگوال: مرشد در ادبیات عرفانى كاستاندا »ناگوال« نامیده مى‏شود. نقش ناگوال در عرفان كاستاندا بسیار مؤثّر و حیاتى است، به گونه‏اى كه سالك بدون مرشد نمى‏تواند عمل موفّقى را انجام دهد. امّا وظیفه‏ى سالك براى شناخت و انتخاب ناگوال چیست؟
این موضوع، از توان شاگرد خارج است، زیرا تنها كسى مى‏تواند ناگوال را بازشناسد كه داراى ساختار انرژى همانند او باشد. در این صورت، خود او ناگوال و مرشد خواهد بود و نیاز به مرشد ندارد. بنابراین، شاگرد نباید در پى‏استاد برود، بلكه این استاد است كه شاگرد خود را باز خواهد یافت و او را در چنبره‏ى حمایت و هدایت خویش قرار خواهد داد.17
در عرفان كاستاندا، میان رابطه‏ى استاد و شاگردى با دو لفظ »خود كامه« و »خرده خود كامه« آشنا مى‏شویم.

دون خوان معتقد است:
صاحبان بصیرت در عهد جدید، با توجه به تجربیات خود، مناسب دیدند كه طبقه بندى خویش را با سرچشمه‏ى اوّلیه‏ى نیرو، یعنى با یگانه فرمانرواى جهان هستى، آغاز كنند و آن را به سادگى »خود كامه« خواندند. طبعاً بقیه‏ى مستبدان و قدرتمندان، به طور نامحدود در مرتبه‏اى فروتر از خودكامه جاى گرفتند. در نتیجه آنها را »خرده خودكامه« نام نهادند. 18

2. عقل ستیزى: در عرفان كاستاندا، همانند بسیارى دیگر از عرفان‏ها، نه تنها عقل به عنوان فضل و كمال عارف معرّفى نمى‏شود، بلكه مانع رسیدگى سالك به حقیقت ناب عرفانى است. در این عرفان، تفكّرات عقلى- فلسفى، بزرگ‏ترین مانع در مسیر »كسب معرفت« و »توقّف گفتگوى درونى« است. از این رو، سالك فعالیّت‏هاى عقل را متوقّف كرده، صرفاً به تعالیم استاد عمل مى‏كند.

دون خوان مى‏گوید:
شمنان روحانى نیستند، اهل عمل اند. مردم آنان را عموماً نامعقول و دیوانه تلقّى مى‏كنند. آرى، چنین به نظررسند. براى آن كه همواره مى‏كوشند چیزهایى را شرح دهند كه نمى‏تواند توضیح داده شود.19 سالك مبارز، با عمل كردن زندگى مى‏كند و نه با فكر كردن درباره‏ى آن، یا فكر كردن درباره‏ى چیزى كه پس از انجام دادن عمل به آن فكر خواهد كرد.20

3. جنگجویى: سالك براى رسیدن به معرفت همانند یك جنگجو عمل مى‏كند؛ جنگجویى كه به میدان جنگ مى‏رود تا براى پیروزى تا آخرین نفس نبرد كند. دشمنان سالك در مسیر تحصیل معرفت و ادراك عبارتند از:

الف. ترس؛ در اوّلین قدم، سالك تمامى دانسته‏هاى خود را فراموش كرده، خود را براى آموختن چیزهاى جدید آماده مى‏كند. در این لحظه، ترس از آموختن چیزهاى جدید به وجود مى‏آید. سالك خود را براى مبارزه با ترس آماده مى كند؛ زیرا ترس ما را از رسیدن به معرفت منحرف مى‏كند.

ب. وضوح ذهنى؛ پس از شكست ترس، ذهن سعى مى‏كند تا رسیدن به معرفت را آسان و تمام شده جلوه دهد، حال آن كه سالك در ابتداى راه است. او باید با وضوح ذهنى مبارزه كند و در مسیر تحصیل معرفت، صبور و ثابت قدم باشد.

ج. اقتدار (قدرت)؛ تنها راه رسیدن به حقیقت، هدف قرار دادن معرفت است. در نتیجه، سالك تمام توانایى خود را براى كسب اقتدار به خدمت مى‏گیرد تا معرفت را مورد هدف قرار دهد.

د. كهولت؛ كهولت، تنها دشمنى است كه خواه ناخواه بر سالك پیروز مى‏شود، امّا تلاش سالك، رسیدن به معرفت قبل از پیروزى كهولت است.

4. شكارچى گرى: سالك، یك جنگجو است كه به نبرد دشمنان مى‏رود تا به معرفت و ادراك دست یابد. شگرد سالك جنگجو، الگو بردارى از شیوه‏ى شكارچى گرى است. از این رو، سالك، همانند یك شكارچى، به دنبال كسب خصوصیّاتى همچون موارد ذیل مى‏رود:

الف) خود را با شرایط سخت وفق دهد و در هر لحظه آمادگى زندگى در شرایط پیچیده را داشته باشد؛
ب) صبور و شكیبا باشد؛
مراقب خود است و از محیط اطراف آگاهى كامل دارد؛
د) زمان، ارزشمندترین چیز سالك است و... .

5. جنون اختیارى: جنون اختیارى شیوه‏اى براى بى اهمیّت دانستن همه چیز است. در آن زمان كه كاستاندا در مورد چیستى جنون اختیارى استاد مى‏پرسد، دون خوان مى‏گوید:
خوشحالم كه پس از این همه سال، سرانجام، از جنون اختیارى من پرسیدى؛ اگرچه برایم كمترین اهمیّتى هم نداشت، اگر هرگز نمى‏پرسیدى. با این همه، من بر آن شده ام كه احساس شادى كنم. تو گویى برایم اهمیّت داشتى كه بپرسى، یا مهم است كه اهمیّت بدهم. همین، جنون اختیارى است.

- كاستاندا گفت: تو جنون اختیارى را با چه كس آزمایش مى‏كنى؟
- با همه.
- و چه زمانى را براى این كار برمى گزینى؟
- هر وقت كه بازى مى‏كنم.21
- آیا معناى جنونِ اختیارى این است كه اعمال او هرگز صادقانه نبوده، بلكه فقط بازىِ یك بازیگر است؟
جواب داد: اعمال من صادقانه است، امّا فقط بازى یك بازیگر است.
-پس هر آنچه تو مى‏كنى جنون اختیارى است؟
- بله، هر آنچه.

-این بدان معنا است كه هیچ چیز براى تو اهمیّت ندارد و تو نسبت به هیچ كس و هیچ چیز پروا ندارى؟ براى مثال، خود من؟ تو مى‏خواهى بگویى برایت مهم نیست كه من اهل معرفت بشوم یا نشوم، كه بمانم یا بمیرم، و یا هركار دیگرى بكنم؟
-درست است! برایم مهم نیست. تو مثل لوچیو یا هركس دیگر در زندگى منى؛ جنون اختیارى من.

- چنین احساس مى‏كنم كه ما درباره‏ى چیز واحدى صحبت نمى‏كنیم. نباید خودم را مثال مى‏زدم. آنچه‏ خواستم بگویم این است كه به هر حال باید چیزى در جهان باشد كه تو پرواى آن را داشته باشى، امّا نه به صورت یك جنون اختیارى. به گمانم این شدنى نیست كه ما به زندگى خود ادامه دهیم، در حالى كه هیچ چیز برایمان اهمیّتى نداشته باشد.

دون خوان در جواب مى‏گوید: این حرف درباره‏ى تو صادق است. براى تو همه چیز مهم است. تو از جنون اختیارى من پرسیدى و من به تو گفتم كه آنچه نسبت به خود و مردم دور و برم مى‏كنم جنون است؛ چرا كه هیچ چیز اهمیّتى ندارد.22
- نكته اینجاست، دون خوان! كه اگر هیچ چیز برایت مهم نیست، پس چگونه به زندگى ادامه مى‏دهى؟

دون خوان مى‏گوید: شاید توضیح آن ممكن نباشد. در زندگى تو چیزهاى معیّنى برایت اهمیّت دارند؛ چرا كه مهم‏اند. اعمال تو بى شك برایت اهمیّت دارند، امّا براى من دیگر هیچ چیز مهم نیست، نه اعمال خودم، نه اعمال هیچ یك از مردم دور و برم. با این حال، به زندگى ام ادامه مى‏دهم؛ چرا كه از خود اراده دارم؛ چرا كه در سراسر عمر اراده ام را جلا داده‏ام تا آنجا كه اكنون ناب و سالم است و دیگر پرواى‏این ندارم كه هیچ چیز مهم نیست. اراده‏ى من جنون زندگى ام را جبران مى‏كند.23

6. اتّحاد با روح جهان: سالك به كمك رؤیابینى و كسب معرفت مى‏تواند از همه چیز برتر شود و به قدرت عظیم طبیعت دست یابد.
دون خوان مى‏گوید:
مرشدم، جادوگرى با قدرت‏هاى عظیم بود. جنگاورى به تمام معنى بود. و اراده اش به واقع شكوهمندترین دستاورد او بود. امّا انسان مى‏تواند كه از این هم فراتر رود. انسان مى‏تواند دیدن را فرا گیرد. با فراگرفتن دیدن، دیگر نیازى به این ندارد كه مانند جنگاور زندگى كند یا جادوگر باشد. با فراگرفتن دیدن، انسان هیچ و همه چیز مى‏شود. شاید بتوان گفت كه محو مى‏شود، درحالى كه به جاست.

به اعتقاد من، این است زمانى كه انسان مى‏تواند هرچه آرزو كند باشد، یا هرچه آرزو مى‏كند به دست آورد. امّا چنین انسانى هیچ آرزو نمى‏كند و به جاى آن كه با هم‏نوعانش چنان بازى كند كه گویى بازیچه‏اند، با آنها در دل جنونشان روبه رو مى‏شود. تنها فرق آنان این است كه آنچه مى‏بیند عنان جنونش را در اختیار دارد، در حالى كه هم‏نوعانش چنین نتوانند كرد. انسانى كه مى‏بیند، دیگر دلبستگى چندانى به هم‏نوعانش ندارد؛ زیرا دیدن، او را از هرآنچه پیشتر مى‏شناخته، مطلقاً وارهانده است.24

7. انتخاب راه به كمك دل: سالك، تنها به واسطه‏ى پیروى از امر و نهى دل خویش، راه حقیقت را مى‏یابد.
دون خوان مى‏گوید:
من از آن رو شادم كه نگاه كردن به چیزهایى را بر مى‏گزینم كه مرا شاد مى‏كنند. پس آن گاه چشمانم كران مضحك آنها را مى‏قاپد و من مى‏خندم. من این نكته را بارهاى بى شمارى به تو گفته ام: انسان باید راه خود را به كمك دل انتخاب كند تا شادمان‏ترین و سرزنده‏ترین باشد.اى بسا كه چنین كسى بتواند همیشه بخندد... بسیارى از اهل معرفت همین كار را مى‏كنند. چه بسا كه روزگارى به سادگى ناپدید شوند.

مردم ممكن است چنین بپندارند كه آنها را به خاطر كارهایشان به دام انداخته و كشته‏اند، آنها مرگ را برمى گزینند؛ چرا كه مرگ برایشان اهمیّتى ندارد. برعكس، من زندگى را برگزیده ام و خندیدن را نه از آن رو كه برایم اهمیّت دارند، بلكه به این خاطر كه این گزینش، طلب و تمنّاى طبیعت من است.25

8. بى اهمیّت دانستن همه چیز: سالك در مسیر كسب معرفت همه چیز را بى اهمیّت مى‏داند و بى نیازى خود را از همه چیز ابراز مى‏دارد.
دون خوان مى‏گوید:
ما مى‏آموزیم كه درباره‏ى همه چیز فكر كنیم و بعد چشم خود را عادت مى‏دهیم كه به هر چیز نگاه مى‏كنیم، چنان نگاه كند كه ما فكر مى‏كنیم. ما در حالى به خویشتن نگاه مى‏كنیم كه پیش از آن فكر كرده‏ایم كه مهم‏ایم. پس ناگزیریم كه احساس اهمیّت كنیم! امّا هرگاه انسان دیدن را فرا مى‏گیرد، درخواهد یافت كه دیگر نمى‏تواند درباره‏ى چیزهایى فكر كند كه به آنها مى‏نگرد، و اگر نتواند به چیزهایى فكر كند كه به آنها مى‏نگرد، همه چیز بى اهمیّت خواهد شد.26

9. به كارگیرى حقّه و نیرنگ: سالكى كه در ابتداى راه، قصد رسیدن به معرفت شهودى را دارد، ممكن است در میان راه، در برخورد با مشكلات و سختى‏هاى سلوك و رؤیت جاذبه‏هاى زندگى مادّى سست شود و یا از ادامه‏ى سیر و سلوك بازایستد. از این رو، ناوال متوسّل به نیرنگ و حقّه مى‏شود تا به كمك آن بتواند سالك را در مسیر خود حفظ كند.

بى گمان، زمانى فرا مى‏رسد كه سالك مى‏یابد كه گول خورده، امّا نفس این كار بسیار مفید است؛ زیرا مؤیّد هدف اصلى، یعنى بقاى سالك در مسیر یافتن معرفت و ادراك است.
دون خوان مى‏گوید:
معلّم من، ناوال خولیان، به همین شیوه به من حقّه زد. او با استفاده از شهوت حرص من، به من حقّه زد. قول داد تمام زنان زیبایى را كه دور و برش بودند به من بدهد و نیز قول داد مرا با طلا بپوشاند. به من قول بخت و اقبال داد و من گول خوردم. از دوران بسیار قدیم به تمام شمنان مكتب من همین حقّه زده شده است.27

10. مرگ: در عرفان كاستاندا، اعتقاد به مرگ، داراى جایگاه پراهمیّتى است.
دون خوان مى‏گوید:
مرگ، پیچ و تاب است. مرگ، ابر درخشانى در افق است. مرگ، منم كه با تو صحبت مى‏كنم. مرگ، تو و دفتر و دستكت هستى. مرگ، هیچ است، هیچ! مرگ، این جاست و با این حال، اصلاً در این جا نیست.28
مرگ هر شخص، همواره در كنار او و به فاصله‏ى یك بازو از شانه‏ى چپش قرار دارد و هرگاه مرگ، شانه چپ را لمس كند خواهد مرد.29

فكر مرگ، سالك را وارسته مى‏كند. چنان كه دون خوان مى‏گوید:
تنها فكر مرگ است كه انسان را به اندازه‏ى كافى وارسته مى‏سازد تا آنجا كه نمى‏تواند خود را به چیزى بسپارد. فقط فكر مرگ است كه انسان را چندان كه باید وارسته مى‏سازد تا آنجا كه نمى‏تواند خود را از چیزى محروم سازد. مردى از این گونه، بارى، آرزویى ندارد؛ زیرا به شورى خاموش براى زندگى و همه‏ى چیزهاى زندگى دست یافته است. او مى‏داند كه مرگش در كمین است و به وى فرصت نمى‏دهد كه به چیزى دل ببندد، پس بى هیچ آرزویى همه چیز را آموزد.30

سالك، از مرگ خود آگاه است. چنان كه دون خوان مى‏گوید:
كسى كه راه جادوگرى را مى‏پیماید در هر خم راه با نابودى زودرس رو به روست و ناگزیر به فراست از مرگ خود آگاه مى‏شود. بدون آگاهى از مرگ، چیزى نخواهد بود، جز انسانى معمولى كه درگیر كارهاى‏عادى است؛ انسانى فاقد توان و تمركز لازم كه عمر یكنواخت، او را بر روى زمین به قدرتى جادویى بدل كند.

پس انسان، براى جنگاورى، باید پیش از هرچیز و بحق، از مرگ خود به فراست آگاه باشد. امّا دلواپسى از مرگ ما را بر آن مى‏دارد كه به خود بپردازیم و این مایه‏ى ضعف است. بنابراین، چیز دیگرى كه هركس براى جنگاورى به آن نیاز دارد وارستگى است، تا فكر مرگ زودرس، به جاى آن كه به صورت وسواس درآید، به بى تفاوتى بدل شود.31

كارلوس كاستاندا، مرگ دون خوان را چنین توصیف مى‏كند:
وقتى لحظه‏اى فرا رسید كه دون خوان عملاً دنیا را ترك گفت، به نوعى درخشندگى بخار مانند رنگى مبدّل شد. او انرژى ناب بود كه به آزادى در جهان شناور گشت. در آن لحظه، احساسم در خصوص فقدان وى چنان شدید بود كه مى خواستم بمیرم. به آنچه دون خوان گفته بود اعتنا نكردم و بى هیچ تردید و دودلى خود را به پرتگاه افكندم، امّا به دلیلى كه وصف ناپذیر است، نمردم.32

دستورات عملى در عرفان كارلوس كاستاندا:
در عرفان كارلوس كاستاندا، دستورات عملى گوناگونى طرح مى‏شود، كه هدف از آن تحصیل مواردى از قبیل ذیل است:
الف) رسیدن به معرفت شهودى و ادراك واقعى؛
ب) خاموشى ذهن و توقّف گفت‏وگوى درونى؛
ج) كسب قدرت و اقتدار.

مجموعه‏ى متون و دستورات عملى در عرفان كارلوس كاستاندا عبارتند از:
1. روشى براى دویدن در تاریكى: سالك براى توقّف گفتگوى درونى، مسافت طولانى و پرپیچ و خمى را انتخاب مى‏كند و با سرعت زیاد و بدون ایجاد آسیب دیدگى مى‏دود.
2. خوددارى از آمیزش جنسى.
3. تغییر نوع تصوّر از خود: سالك همواره تصوّر مى‏كند كه آن قدر صاحب قدرت است كه مى‏تواند هر لحظه در خود شگفتى ایجاد كند.
4. ترك عادت.
5. انتخاب مكان قدرت: جایگاهى روى زمین وجود دارد كه فرد با قرارگرفتن در آن نقطه، صاحب قدرت و نشاطشود. هر سالك مى‏بایستى به كمك استاد خود، جایگاه قدرت خود را بر روى زمین بیابد.
6. هنر رؤیابینى.
7. گیاهان روانگردان: هدف از مصرف گیاهان روان گردان، ایجاد آمادگى و تحصیل معرفت است.
8. نفى گذشته‏ى شخصى: نفى اطّلاعاتى كه دیگران از زندگى سالك دارند.
9. خیره شدن: خیره شدن به یك شى‏ء.
10. درست راه رفتن: راه رفتن سالك بدون توجّه به اشیاى پیرامون خود.
11. عمل بدون چشمداشت.
12. حماقت اختیارى: سالك در ظاهر سعى مى‏كند تا خود را هم رنگ همنوعان خود نشان دهد و تظاهر، به اهمیّت دادن به كارها و توجّه به ثمربخشى افعال خود دارد، امّا در واقع، چنان مشغول كارهاى خود مى‏شود كه گویى همه چیز بى معنا وارزش است.
13. بى عملى: فرآیندى كه در آن سالك ادراك خود را تغییر مى‏دهد تا آن را با گزارشى كه از دنیا توسّط دیگران یافته سازگارى دهد.
14) حركات تنسگریتى: سالك، عضلات بدنش را در حالتى آسوده قرار مى‏دهد، سپس به بدن خود، به عنوان واحدى سالم فكر مى‏كند.
15. به كارگیرى دومین دقّت33: به واسطه این قدرت، سالك از توهمات این دنیا تأثیر نمى‏گیرد و در حیطه‏ى واقعیّت باقى مى‏ماند.
16. روش شكار كردن و شكارچى بودن: سالك، همانند یك شكارچى، همواره آماده‏ى هرگونه مبارزه و كسب آگاهى است.
17. دست نیافتنى بودن (بى نیاز بودن).
18. هر عملى آخرین نبرد روى زمین است: سالك با فرض این مسأله، اعمالش را با قدرت انجام مى‏دهد و رابطه‏ى نزدیكى با مرگ برقرار مى‏كند.
19. متعادل كردن روح: سالك، نه خود را تحت سلطه‏ى عقل و منطق قرار مى‏دهد و نه برده‏ى احساسات مى‏شود، بلكه در خود تعادل ایجاد مى‏كند.
20. از دست دادن اهمیّت شخصى.
21. پذیرش مسؤولیّت: سالك، مسؤولیّت تمامى اعمال خود را مى‏پذیرد.
22. مرگ به مثابه‏ى مشاور زندگى:34 سالك، مرگ را تنها مشاور خود مى‏داند. از آن پس، از چیزهاى كوچك عصبانى‏شود، وقت خود را هدر نمى‏دهد، منظّم شده، توجّه اش را به مسایل اساسى‏معطوف مى‏كند.
در بررسى دستورات عملى این عرفان همواره این سؤال باقى است كه به راستى كدامین مورد از دستورات عملى كاستاندا مى‏تواند انسان امروزى را از بن بست معنوى معاصر نجات دهد؟ آیا براى خروج از بحران معنویت مى‏بایست به ابتدایى‏ترین تعلیم‏هاى معنوى انسان مراجعه كرد ؟ این مسئله نشان از آن دارد كه انسان امروز ى براى حل مسئله بحران معنا به این اندازه ناتوان و پریشان شده است و دچار اشتباه فاحشى‏شده كه هرگز در خور پیشرفت او در دیگر جنبه‏هاى زندگى، از جمله پیشرفت تكنولوژى و رفاه مادى انسانى نیست.

توضیح برخى واژه ‏ها و اصطلاحات:
آنچه گذشت، مجموعه‏اى از دستورات عملى مرسوم در عرفان كارلوس كاستاندا است، كه البته برخى از متون، داراى اهمیّت و تأكید فراوانى است. از این رو، سعى مى‏شود در مورد بعضى از واژه‏ها، توضیحات بیشترى مطرح شود.

1. هنر رؤیا دیدن:
هنر رؤیابینى، در حقیقت، تبدیل یك رؤیا به آگاهى مهار شده است. كارلوس كاستاندا، در مورد تعریف رؤیا دیدن مى‏گوید:
دون خوان، »رؤیا دیدن« را به شیوه‏هاى مختلف برایم تشریح كرده بود. اكنون به نظرم رسید كه مهم‏ترین این شیوه ها، بهتر از همه، »رؤیا دیدن« را تعریف مى‏كند. او مى‏گفت كه رؤیا دیدن فى نفسه »بى‏عملى « عمل خوابیدن است. بدین ترتیب، »رؤیا دیدن« موجب مى‏شود، كه رؤیا بین‏ها از آن بخش زندگى خود كه در خواب مى‏گذرد بهره گیرند. گویى دیگر رؤیابین نمى‏خوابد، ولى این بى خوابى، رؤیابین را بیمار نمى‏كند. رؤیابین‏ها كمبود خواب ندارند. ولى ظاهراً رؤیابین در اثر استفاده از قالب اضافى یا كالبد رؤیاى خود با رؤیا دیدن، زمان بیدارى اش را افزایش مى‏دهد.35

كارلوس كاستاندا، طبقه بندى احتمالى مراحل مختلف رؤیا را چنین بیان مى‏كند:
»بیدارى پر آسایش« حالتى مقدّماتى است؛ حالتى كه در آن حواس به خواب رفته، در عین حال، شخص بیدار است. من در این حالت، همیشه سیلى از نور قرمز مشاهده مى‏كنم؛ درست مثل وقتى كه شخص با چشم نیمه باز به نور خورشید مى‏نگرد.
دومین مرحله‏ى رؤیا دیدن را من »بیدارى پویا« نامیدم. در این حالت، نور قرمز درست مثل مه از هم پراكنده‏شود و شخص، صحنه‏اى را مى‏بیند؛ نوعى چشم انداز ساكن را. شخص، تصویرى سه بعدى را مى‏بیند؛ بخش یخ زده‏ى چیزى را، مانند، منظره، خیابان، خانه، شخص، چهره و یا هر چیزى دیگر.
سومین حالت را »مشاهده‏ى صرف« نامیدم. در این حالت، »رؤیا بین« دیگر قسمتى از رؤیاى یخ بسته را نگاه‏كند، ولى به عنوان شاهد عینى ناظر اتّفاقى است كه در مقابل چشمانش رخ مى‏دهد. گویى‏برترى بینایى و شنوایى باعث مى‏شود كه این مرحله از رؤیا دیدن عمدتاً كار چشم و گوش باشد.

حالت چهارم، براى من، حالتى بود كه در آن خود را وادار به عمل مى‏كردم. در این حالت، شخص مجبور به اقدام است. باید به جلو برود و از فرصت خود حدّاكثر استفاده را بكند. این حالت را من »ابتكار پویا« نامیدم.36

2. گیاهان روان گردان:
تنها آموزه‏ى دون خوان كه با هدف اصلى كارلوس كاستاندا هنگام سفر به مكزیك همخوان است، جمع آورى اطلاعات در مورد انواع گیاهان دارویى است.
كاستاندا مى‏گوید:
هنگامى كه دون خوان را ملاقات كردم، دانشجوى درس خوانده‏ى رشته‏ى مردم شناسى بودم و مى‏خواستم شغل خود را در این زمینه با بیشترین حدّ نشر ممكن شروع كنم. تمایل داشتم كه از نردبان آكادمیك بالا بروم و طبق محاسبات من، اولین گام، جمع آورى داده‏ها راجع به استفاده‏ى گیاهان طبّى توسّط سرخ پوستان جنوب غربى ایالات متحده بود.37

چنان كه بیان شد، گیاهان روان گردان نزد دون خوان بسیار مهم و ارزشمند است؛ زیرا مسیر رسیدن معرفت به حساب مى‏آید. دون خوان، براى تعلیم معرفت خود و اثبات بیشتر و بهتر آن، از سه گیاه »روان گردان« بسیار شناخته شده استفاده مى‏كرد: 1. پیوت (Peyot )؛ 2. تاتوره (Datura inoxia)؛ 3. جنس خاصّى از قارچ وابسته به نوع Psylocebe .

با بلعیدن هریك از این گیاهان توهّم زا، دون خوان در من، به عنوان شاگرد خود، حالات خاصّى از ادراك غیرعادى یا آگاهى دیگرگونى ایجاد مى‏كرد، كه من این حالت را »حالت واقعیّت غیرعادى« نام نهاده ام. واژه‏ى »واقعیّت« را از آن رو به كار گرفته‏ام كه در نظام باورهاى دون خوان، این یك فرض بنیادین بود كه حالات آگاهى حاصل از بلعیدن هریك از این سه گیاه، »توهمّات« نبوده، بلكه وجوهى عینى از واقعیّت‏هاى روزمرّه اند؛ اگرچه غیر عادى باشند. دون خوان، به این حالت واقعیت غیر عادى، همچون واقعیّت مى‏نگریست؛ نه چنان كه گویى واقعیّت است.

دون خوان، چنین مى‏انگاشت و توضیح مى‏داد كه گیاهان، گردونه‏هایى هستند كه انسان را به نیروها یا قدرت‏هاى غیر شخصى ویژه‏اى رهبرى و هدایت مى‏كنند و حالاتى كه در انسان به وجود مى‏آورند، دیدارهایى است كه هر جادوگر باید آن قدرت‏ها را داشته باشد تا توان چیرگى بر آنها را به دست آورد.38

دون خوان، پیوت را »مسكالینو« مى‏نامید و آن را آموزگارى خیرخواه و نگهبان انسان بر مى‏شمرد. مسكالینو »راه درست زندگى« را مى‏آموزد. پیوت معمولاً در مجالس جادوگران خورده مى‏شد، كه »میتوت« نام داشت و شركت كنندگان در آن، به خصوص به قصد گرفتن درسى در جهت راه درست زندگى كردن، جمع مى‏آمدند.
امّا تاتوره و قارچ را دون خوان قدرت‏هایى از گونه‏اى دیگر مى‏دانست. او آنها را »دلیل(Ally«) مى‏نامید و مى‏گفت كه قابل رام شدن و دست آموز شدن هستند و هر جادوگر، در واقع، قدرت خود را از دست آموز كردن »دلیل« به دست‏آورد. به خاطر همین دو »دلیل«، دون خوان، قارچ را برتر مى‏شمرد و مدّعى بود كه قدرت نهفته در قارچ دلیل شخصى اوست، و این دلیل را »دود« یا »دودك« مى‏خواند.

روش كار دون خوان براى بهره ورى از قارچ این بود كه قارچ‏ها را در یك كدوى قلیانى كوچك مى‏گذاشت تا خشك شوند و به صورت گردى نرم درآیند. سر كدو را براى مدّت یك سال مهر مى‏كرد و پس از برآمدن یك سال تمام، گرد نرم را با پنج گیاه خشك شده‏ى دیگر مى‏آمیخت و معجونى آماده‏ى كشیدن در چپق فراهم مى‏كرد.39

3. از دست دادن اهمیّت شخصى:
این فن یكى از زیر مجموعه‏هاى دستورالعمل »از بین بردن گذشته‏ى شخصى« است؛ زیرا اهمیّت شخصى، انسان را با گذشته‏ى خود پیوند مى‏دهد.
دون خوان، پیرامون نحوه‏ى از دست دادن اهمیّت شخصى مى‏گوید:
شیر، موش آبى و همنوع خود را در یك ردیف قرار دادن، برترین عمل ذهن یك سالك مبارز است. انجام دادن چنین عملى، اقتدارمى خواهد... از این پس، باید با گیاهان صحبت كنى تا هرگونه احساس مهم بودن را از دست بدهى. آن قدر با آن‏ها حرف بزن تا بتوانى در حضور دیگران نیز این كار را انجام دهى. به گیاهان بگو كه دیگر خود را مهم نمى‏شمارى... شخص چگونه مى‏تواند خود را چنین مهم به شمار آورد، در حالى كه مى‏دانیم مرگ، ما را احاطه كرده است.40

4. خیره شدن:
سالك تمام حواسش را »به دیدن یك چیز« معطوف مى‏كند. در این حالت، چیزهاى اطراف بر سالك اثرى ندارند. او از دنیاى ساخته‏ى خویش جدا مى‏شود و گفت گوى درونى او متوقّف مى‏گردد.
كاستاندا مى‏گوید:
اولین كارِ ناوال دون خوان این بود كه برگ خشكى را به زمین مى‏انداخت و به من مى‏گفت ساعت‏ها به آن خیره شوم. این كار را هر روز ادامه مى‏داد. امّا من فكر مى‏كردم همان برگ است، ولى بعد متوجّه شدم كه برگ‏ها متفاوت‏اند. ناوال گفت: اگر متوجّه تفاوت شَدید نشدید، نگاه نكرده اید، بلكه خیره شده اید.41

دون خوان مى‏گفت: اگر ساعت‏ها مثل من به توده‏اى از برگ خیره شوى، افكارت خاموش مى‏شود. فقدان فكر و دقّت، تونال را كاهش مى‏دهد و آنها به چیز دیگرى بدل مى‏شوند. البته در خلال تمرین، باید بدن در وضع و حالت خوشایندى قرار گیرد؛ حالتى بسان حالت‏هاى مراقبه‏ى كلاسیك در نظام‏هاى عرفانى شرقى.42

5. درست راه رفتن:
درست راه رفتن، در توقّف گفتگوى درونى مؤثّر است.
كاستاندا مى‏گوید:
در اوایل آشنایى‏مان، دون خوان، روش دیگرى را برایم شرح داده بود. بدین ترتیب كه باید بدون آن كه نگاهم را روى چیز به خصوصى متمركز كنم، در مسیرى طولانى راه بروم و مستقیماً به چیزى نگاه نكنم. چشم‏ها را كمى چپ كنم تا از آنچه به خودى خود در زاویه دید قرار مى‏گیرد، تصویر گسترده‏ترى داشته باشم. گرچه آن موقع نفهمیدم، امّا او اصرار داشت، كه اگر بدون تمركز به نقطه‏اى در نزدیكى افق، نظر بیندازم، مشاهده‏ى تمام چیزهایى كه در میدانِ دید قرار دارد، در یك آن، امكان پذیر مى‏گردد.

سال‏ها این كار را بدون آن كه تغییرى در آن ببینم تمرین كردم. منتظر تغییر و تحوّلى نیز نبودم، ولى روزى در كمال تعجّب دریافتم كه حدود ده دقیقه است راه مى‏روم، بى آن كه كلمه‏اى به خود گفته باشم. در آن حالت، آگاه شدم كه متوقّف كردن مناظره‏ى درونى، مستلزم چیزى بیش از تنها با خود حرف نزدن است. در آن موقعیّت، افكارم را از دست داده بودم وعملاً حس مى‏كردم كه در خلأ غوطه ورم.43

6. عمل بدون چشمداشت منفعت:
این روش براى توقف گفتگوى درونى و خاموشى ذهنى مؤثّر است. در این حالت، هدف سالك، انجام خودِ »عمل كردن« است، نه عمل براى چشمداشت و پاداش. سالك، با كارِ بدون عوض، به حقیقت نزدیك شده، بلكه به هدف كه همان ورود به ناوال و جهان حقیقت است، مى‏رسد.
كودكان، در هنگام بازى، فعالیّت‏هایى انجام مى‏دهند. آنان در قبال عملكرد خود چشمداشتى ندارند، بلكه صرفاً به خاطر بازى، بازى مى‏كنند.از این رو، در عرفان كاستاندا، مظهر عمل بدون چشمداشت، بازى‏كودكان است.

7. به كارگیرى دومین دقّت:
دون خوان، آگاهى را به سه بخش نامساوى تقسیم مى‏كرد:
كوچك‏ترین بخش آن را »اولین دقّت« مى‏نامید. او مى‏گفت كه این همان آگاهى است كه هر فرد عادى آن را پرورش مى‏دهد تا خود را با زندگى روزمره اش وفق دهد. جسم فیزیكى ما به این بخش تعلّق دارد.
بخش بزرگ‏تر را »دومین قدرت« مى‏نامید و آن را به عنوان نوعى ادراك و آگاهى وصف مى‏كرد، كه ما براى درك پیله‏ى درخشان خود و عمل كردن به عنوان یك موجود فروزان به آن نیاز داریم. به گفته‏ى او، دقّت دوم، در تمام مدّت زندگى‏مان پنهان مى‏ماند، مگرآن كه در اثر تربیت آگاهانه و یا ضربه‏اى تصادفى پدیدار شود. این بخش، جسم درخشان ما را شامل مى‏شود.

او سومین بخش، یعنى بزرگ‏ترین آن را، » دقّت سوم« مى‏نامید؛ نوعى آگاهى بى‏كران كه جنبه‏هاى نامشخّص آگاهى از جسم مادّى و درخشان ما را شامل مى‏شود.44
در جایى دیگر، دون خوان مى‏گوید: هنر رؤیا دیدن مهارتى است كه شخص به كمك آن از رؤیاهاى روزمره‏ى خود استفاده و به وسیله‏ى شكل خاصّى از دقّت، آنها را به آگاهى مهار شده تبدیل مى‏كند. این دقّت را دقّت دوم‏نامیم.45

سخن پایانى:
1) جریانات معنوى متجدّد، در بسیارى از موارد، تكیه بر تعلیم‏هاى عرفانى كهن زده اند. بسیارى از عرفان‏هاى نوظهور شرق و غرب، به شدّت، متأثر از گرایش‏هاى عرفانى هندوئیسم، بودیسم و ... هستند. در عرفان كارلوس كاستاندا،گزاره‏هاى عرفانى و آداب و رسوم قبایل سرخ پوستى به وضوح نمایان است، تا جایى كه مى‏توان گفت كاستاندا در تدوین عرفان خویش، خواسته یا ناخواسته، از تخصّص دانشگاهى‏خود(مردم شناسى ) به شدّت تأثیر پذیرفته است. به عبارت دیگر، عرفان كاستاندا، به همان اندازه كه اخلاقى- عرفانى است، پژوهشى در زمینه‏ى آداب و رسوم، فرهنگ، ارزش‏ها و عرف قبایل سرخ پوستى نیز هست.

2. چنان كه بیان شد، عرفان كاستاندا، تبلورى از عرفان‏هاى ابتدایى طبیعت گراست. این بدین معنا نیست كه عرفان او عیناً همان عقاید كهن طبیعت گرایانه است. در واقع، برخى از آموزه‏هاى عرفان كاستاندا، متأثر از آموزش‏هاى ادیان طبیعت گرا و رسوم قبایل سرخ پوستى است، ضمن این كه دیگر باورها، برگرفته از عقاید عرفانى شرقى و جریانات نوظهور متشابه است. مابقى، ذوق و تخیّل ژرف ادبى كاستاندا در نوشتن این كتاب‏هاست، و البتّه، تازگیِ برخى از گزاره‏هاى عرفانى، كه به اسم دون خوان در پاره‏اى از كتاب‏هاى او یافت مى‏شود.

3. اغلب دستورات عملى - عرفان كاستاندا، شكل‏گیرى از مراقبه‏هاى عرفان‏هاى شرقى است، كه البتّه با قلم اصیل فرهنگ آمریكاى جنوبى، بالاخص سرخ پوستان، نوشته شده است. دستورات عملى این عرفان بیشتر در جهت كسب معرفت و ادراك شهودى است؛ حتّى »خاموشى ذهن« و »توقّف گفتگوى درونى« اهدافى است در مسیر وصول به معرفت شهودى.
امّا به راستى، هدف عرفان كارلوس كاستاندا چیست؟ آیا رسیدن به معرفت شهودى تنها هدف عرفان كاستاندا است؟ به نظر چنین مى‏رسد. امّا نكته در این است كه آیا با كسب معرفت شهودى، سعادت انسان تأمین مى‏شود؟

براى پاسخ به این سؤال، ابتدا مى‏بایست معناى سعادت روشن شود. به عبارت دیگر، دستورات عملى عرفان كاستاندا، راه رسیدن به معرفت شهودى است، و كسب ادراك و معرفت شهودى، همان سعادت مطلوب معنا مى‏شود. امّا سؤال در این است كه به راستى آیا انسان با كسب معرفت شهودى، به سعادت مى‏رسد؟ براى پاسخ به این سؤال، نخست، باید معناى سعادت انسانى روشن شود.

سعادت هر چیز، رسیدن به خیر و كمال وجودى اوست، و سعادت انسان، به عنوان یك موجود متشكّل از روح و جسم، رسیدن به خیرات جسمانى و روحانى، بهره مندى از آن خیرات و كمالات و متلذّذ شدن از آنهاست. فارابى، سعادت را چیزى جز »طلب كمال« نمى‏داند و سعادت را خیر معرّفى مى‏كند.46
با این حال، آیا دستورات عملى عرفان كارلوس كاستاندا، منجر به وصول معرفت شهودى است؟ معرفت و ادراك شهودى تعریف شده در عرفان او، تا چه میزان ما را به سعادت مى‏رساند؟

نگارنده، به این سؤالات، مستقیم و قاطعانه پاسخ نمى‏گوید. با وجود این، پس از مطالعه‏ى كتاب‏هاى كارلوس كاستاندا و تدوین این مقاله، به شخصه، مسیر كمال و سعادت انسانى را در عرفان كاستاندا نمى‏یابد