تكاپوهاى صهیونى ـ صلیبى، ابعاد گوناگونى دارد. اوج این تلاش ها به تأسیس دولت صهیونیستى اسرائیل و حمایت هاى صلیبى از آن منجر شد، همان گونه كه فعالیت هاى ماسونى آنان در سطح جهانى نیز گونه اى از تكاپوهاى ویژه اى است كه نوشتار حاضر به بررسى گوشه اى از این جریان مى پردازد.

براى شناخت بستر فعالیت هاى اجتماعى ـ سیاسى صهیونى و ماسونى توجه به برخى نكات ضرورى است. آن پدیده اى كه با نام استعمار اروپایى یا غربى مى شناسیم، به اقتضاى نظام سرمایه دارى، به طور عمده بر بنیاد عملكرد كانون هاى مالى و سیاسى غیردولتى و تا حدى نیز بر بنیاد عملكرد كانون هاى مالى و سیاسى غیر دولتى پدید آمده كه در برخى موارد مستقل از دولت هاى متبوع عمل كرده و مى كنند; چنان كه فعالیت هاى دولتى را نیز مى توان در خدمت این كانون هاى مالى و سیاسى خصوصى تلقّى نمود كه به صورت گونه اى از نخبه سالارى دودمانى و مستمر، بهویژه در برخى كانون ها، استمرار یافته است. این گونه نخبه سالارى دودمانى (الیگارشى) در انگلیس از دوران الیزابت اول (1558ـ1603م) و در كوران تكاپوى ماوراء بحار شكل گرفت و در سده هفدهم به نهادى مستقل از دربار و دولت انگلیس بدل شد

هرچند این

كانون ها در ساختار سیاسى دولت هاى غربى از نفوذ فراوان برخوردار بوده و هستند. در این میان، فرایند تكوین و ظهور احزاب سیاسى در جامعه انگلیس بر بنیادى كاملا دودمانى بود. از سوى دیگر، این كانون ها از سرشتى فراملى برخوردار بوده اند.1

از جمله كانون هاى قدرت در اروپا خاندان روچیلدهاست كه بهویژه از دوره ملكه ویكتوریا قدرت فزون ترى یافته و در دوره ادوارد هفتم، از تعامل و نفوذ ویژه اى در دولت انگلیس و هم زمان با مشروطه خواهى ایرانیان، برخوردار بوده اند;2 چنان كه قدرت این كانون مالى، كشورهاى دیگرى همچون فرانسه و آمریكا را نیز در برمى گیرد. از سوى دیگر، جریان صهیونیسم یهودى، در دو سه سده اخیر در تلاش بوده است تا نفوذى از سنخ نخبه سالارى دودمانى را در ساختار سیاسى ایران نیز سامان دهد.

این نوشتار، ابتدا بخشى از تكاپوهاى روچیلدها به عنوان یكى از خاندان ها و محورهاى اصلى زرسالارى یهودى در زمینه تأسیس دولت فلسطین در دوره حكومت قاجاریه و از جمله ناصرالدین شاه را، كه گاه ناگزیر از تعاملاتى با آن ها نیز بوده اند، بررسى مى كند و سپس با طرح فضاى فعالیت هاى فراماسونرى صهیونى ـ صلیبى در جهان و ایران، و بهویژه شاخه میرزا ملكم خان، به گوشه اى از مواجهه قاجار و بهویژه ناصرالدین شاه، با این جریان مى پردازد. .

تأسیس دولت صهیونى
الف. ناصرالدین شاه و روچیلدها
ناصرالدین شاه (1247ـ1313ق) هنگامى كه در اولین سفر خود به اروپا (1290 ق)، در فرانسه با یكى از برادران روچیلد (كه از بزرگ ترین بانك داران جهان و بزرگ ترین زمین داران عصر ویكتوریا بودند)3 ملاقات نمود و در ضیافت هاى آنان نیز حضور یافت، برخى درخواست هاى آنان درباره یهودیان ایران ـ در دوره اى كه آنان در تلاش براى تأسیس دولت یهود و تقویت یهودیان جهان بودند ـ را متذكر گردید: "روچیلد معروف یهودى هم كه بسیار با دولت است به حضور آمد. صحبت شد. حمایت یهودى ها را زیاد مى كرد و از یهودى هاى ایران حرف مى زد و استدعاى آسایش آن ها را مى نمود. "4

تنها هنگامى معناى چنین تلاش ها و از جمله معناى این درخواست روچیلد از ناصرالدین شاه روشن مى شود كه از یك سو، حداقل به گوشه اى از پیشینه تلاش آنان توجه نماییم و از سوى دیگر، شناختى اجمالى از خاندان روچیلدها و بهویژه روچیلدهاى فرانسه داشته باشیم.

در دوران سلطنت لویى بناپارت، همانند دوران بوربن ها و لویى فیلیپ، سلطه یهودیان بر اقتصاد و سیاست فرانسه تداوم یافت. روچیلدها به دلیل پیوند با دولت بریتانیا و مشاركت ناپلئون اول و نیز به دلیل پیوند با حكومت بوربن و اورلئان در میان توده مردم فرانسه به شدت منفور بودند و به عنوان سلاطین زرسالار زمانه شناخته مى شدند. در این میان، بارون جیمز روچیلد از جایگاه خاصى برخوردار بود. در دوران لویى ناپلئون، وى به عنوان غول مالى فرانسه، شاه یهود و بارون بزرگ شهرت افسانه اى داشت كه در سال 1868م دو سال پیش از سقوط لویى بناپارت در سن 76 سالگى درگذشت، داراى چهار پسر بود: مایر آلفونس (1827ـ1905م، بارون آلفونس روچیلد داماد پسر عموى لندنى اش بارون لیونل روچیلد)، بارون گوستاو سالومون، سالومون جیمز روچیلد (داماد بارون مایر كارل روچیلد فرانكفورت) و بارون ادموند جیمز روچیلد (1792ـ1868م، ملقّب به پدر صهیونیسم و داماد بارون ویلهلم كارل روچیلد فرانكفورت.)7

ناصرالدین شاه در سفر سوم خود به فرنگ نیز، با آلفونس روچیلد و گوستاو روچیلد در فرانسه دیدار كرد.

احتمال مى رود كه تلاش هاى صهیونیستى ادموند جیمز روچیلد به عنوان پدر صهیونیسم، از نگاه این شاه ایران به دور نمانده باشد فضاى سفرنامه هاى او نشان مى دهد كه ناصرالدین شاه اعضاى این خاندان را از یكدیگر جدا نمى دیده است و حتى گاه به همكارى مالى آنان اشاره مى كند و به هرحال، برخى تلاش هاى صهیونیستى و حمایت آنان از یهود جهان مورد توجه او بوده و یكى از انتظارات او در دیدارها، طرح سخنانى در این زمینه بوده است.

به عنوان شاهدى بر مدّعاى مذكور، این انتظار در گوشه اى از سفرنامه او منعكس شده است. یك بار یكى از روچیلدهاى انگلیس به حضور ناصرالدین شاه رسید و به جاى پرداختن به امور مهمى همچون وضعیت یهودیان در ایران ـ كه مورد انتظار شاه از چنین فردى بود ـ به دادن هدیه اى اكتفا كرد كه البته از دید ناصرالدین شاه، هدیه بسیار ناچیزى نیز بوده است
دوران 43 ساله حكومت محمدعلى پاشا در مصر (1805ـ1848م)، سرآغاز نفوذ جدّى اروپا و یهود در مصر است، همان گونه كه انتخاب وى به زمامدارى این كشور به گونه اى مشكوك و با حمایت برخى كانون هاى غربى صورت گرفت.14 وى در این دوران به ساخت زدایى گسترده اى دست یازید كه در طى آن، از یك سو، به قتل عام طبقه ممالیك پرداخت و از سوى دیگر، به حذف اقتدار علما و محدود كردن شدید و همه جانبه آنان اقدام نمود و پایگاه سیاسى خود را بر چهار گروه غیرمسلمان یا مهاجر استوار ساخت: ارامنه، قبطیان، تجار یونانى و یهودیان.

وى در دو مرحله دست به شورش علیه عثمانى به عنوان حكومت مركزى زد. یك بار در 1832م دست به تهاجم نظامى علیه آن زد كه محمود دوم دست یارى به سوى نیكلاى اول، تزار روسیه دراز كرد و رقابت تزار با قدرت هاى غرب، موجودیت عثمانى را نجات داد. شورش و تهاجم دوم او نیز از سال 1839م آغاز شد. این شورش كمى پس از دومین سفر سرموسس مونت فیوره،15 باجناق و شریك ناتان روچیلد، به مصر صورت گرفت.
. از سوى دیگر،برخى از فعالیت هاى صلیبى از جهت پیوند صهیونیسم با بعضى ارامنه ایرانى و بركشیده عبداللّه ساسون (روچیلد شرق)، شایان توجه مى باشد، به ویژه آنكه پیوند و سطح تكاپوى آن به حوزه بین المللى كشیده شده است. از میزان آشنایى ناصرالدین شاه یا جانشینان وى درباره این جریان، اطلاعات چندانى در دست نیست، اما بررسى چنین پیوند ارمنى ـ صهیونیستى، درباره فعالان ارمنى مشهورى مانند میرزا ملكم خان كه با شخصیت مورد بحث نیز ظاهراً ارتباط خویشاوندى ندارد، نگاه جدیدى است كه ممكن است مسائل جدیدترى را آشكار كند.

جیمز هاراطون مَلكَم (متولد 1285ق/1868م)، یك ارمنى بوشهرى بود كه خانواده مرفّه و بازرگان او از چند نسل پیش تر، در خدمت كمپانى هند شرقى در خلیج فارس بودند و از 1261ق/1845م به موقعیت مطلوب شخص مورد حمایت بریتانیا دست یافته بودند. وى در 1303ق/1886م، به كمك سر آلبرت عبدالله ساسون، وارد كالج انگلیسى بى لى یل شد و سپس به تابعیت انگلیس درآمد و در لندن اقامت گزید و در آنجا به عنوان یك مقاطعه كار و بانكدار بین المللى ثروتمند، موقعیت ویژه اى در محافل انگلیسى یافت.

وى كه فعالیت وسیعى در حمایت از آرمان ارامنه داشت، نماینده كمیته بین المللى ارامنه در لندن و نیز مؤسس كمیته ارامنه و انگلیسى ها و انجمن هواداران روسیه بود. وى از طریق خانواده ساسون و سردبیر نشریه "جیوویش كرانیكل " با محافل یهودى انگلیس كه آمال صهیونیستى شان را شبیه به آمال ارامنه مى دانست روابط نزدیكى برقرار كرده بود. جیمز ملكم امیدوار بود كه با سقوط امپراتورى عثمانى هر دو گروه با كمك انگلیسى ها به تحقق آرزوى خود نایل آیند.

وى به همراه مارك سایكس (نماینده پارلمان انگلیس) و سوكولف (صهیونیست) به پاریس سفر كرد تا اهداف ارامنه و یهودیان را با دولت فرانسه در میان بگذارند. در 1917م، وى نقش پیغام رسانى صهیونیست ها به فرانسویان را ایفا مى نمود. جیمز مَلكَم، در سال 1917م/1335ق، مارك سایكس را با رهبران صهیونیسم در بریتانیا و از جمله دكتر حییم وایزمن، آشنا و مرتبط نمود و وایزمن به درخواست سایكس یادداشتى تهیه كرد كه در آن اهداف صهیونیست ها بیان و بر این نكته تأكید شده بود كه فلسطین به عنوان وطن ملى قوم یهود به رسمیت شناخته شود. بدین سان، یك ایرانىِ ارمنى و تحصیل كرده انگلیس در صدور اعلامیه سرنوشت ساز بالفور در دوم نوامبر 1917م/ 15محرم 1336ق، نقش ایفا كرد.20

یهود، فراماسونرى و ناصرالدین شاه
سابقه فراماسونرى را از جهات گوناگون مى توان مورد بررسى قرار داد. بحث حاضر صرفاً در صدد آن است كه به صورت مختصر این امر را مورد تأكید قرار دهد كه روند جریان فراماسونرى چنان بوده است كه فردى مانند ناصرالدین شاه نسبت به آن نتواند چندان خوش بین باشد. با این فضاسازى، منع فعالیت هاى ماسونى افرادى نظیر ملكم خان متظاهر به اسلام، تحلیل روشن ترى خواهد یافت; امرى كه توانست به اندازه تأثیر خود، قدرت مركزى و استقلال و حاكمیت ایران را تا مدتى بیمه ساخته و از دام جدید تا حدّى برهاند.

الف. دوره توسعه فراماسونرى در شرق و غرب
چنان كه گفتیم، استعمار سرمایه سالار، كانون هاى پرتوان و غیردولتى اى را به خاطر سرشت نظام سرمایه دارى، در خود پرورده است. كانون هاى ماسونى را نیز مى توان از این زاویه، تحلیل نمود و آن ها را به صورت مستقل و در عین حال، همراه با تعامل گسترده و پیچیده اى با دولت هاى استعمارى مشاهده نمود. هنگامى كه به بررسى نفوذ كانون هاى ماسونى در كشورهایى مانند ایران مى پردازیم، یكى از زمینه هاى رشد و توسعه این كانون ها و بومى شدن چنین نهادهاى استعمارى، برنامه ریزى در جهت بهره مندى از اقلیّت ها و بهویژه یهودیانى است كه از نفوذ چشمگیرى در جامعه برخوردار بودند.21جدیدالاسلام بودن بسیارى از آنان، زمینه عضویت پربار آنان را در این گونه كانون ها تسهیل و اراده معطوف به قدرت این اقلیت ها را پشتیبانى مى كرد. برنامه ریزى ماسونى براى اقلیت یهودى در ایران اسلامى، زمینه بركشیدن بسیارى از رجال یهودى را نه تنها در سطوح ماسونى، كه در سطوح قدرت سیاسى فراهم آورد.

با گذرى به توسعه تكاپوهاى ماسونى در نیمه سده هجدهم، و اشاره به تاریخ تشكیل لژهاى فراماسونرى در كشورهاى مختلف جهان، مى توان حدس زد كه تكاپوى منسجمى كه پس از تأسیس گراندلژ لندن در 1717م شكل گرفت، دایره خود را نیز در همان سال ها یا دست كم دو سه دهه بعد از آن، به ایران كشانده باشد و طبیعتاً زمامداران و شاهان ایرانى، از همان دوران به برخى از ابعاد آن، هرچند به صورتى مبهم آشنا شده باشند:

ب. فراماسونرى و نفوذ نشان دار یهودى ـ ارمنى در ساختار حكومتى ایران
با آنكه عسكرخان ارومى افشار، میرزا ابوالحسن خان شیرازى، میرزا محمدصالح شیرازى و میرزا جعفرخان فراهانى (مشیرالدوله آینده)، نخستین فراماسونرهاى شناخته شده ایرانى اند، اما آشنایى با جریان فراماسونرى در ایران، به پیش از آن باز مى گردد. تحفة العالم، سفرنامه عبداللطیف شوشترى، پرسابقه ترین اثر مكتوب در این رابطه است كه در سال 1789، عضویت بعضى تجار ایرانى مقیم كلكته را در فرامیسن یا فریمیسن گزارش كرده است: "هندیان و فارسى زبانان هند آن انجمن را فراموشخانه مى گویند و این هم خالى از مناسبت نیست; چه هر آنچه از آن ها بپرسند در جواب گویند: "به یاد نیست! " بسیارى از مسلمانان در كلكته، از جمله بعضى تجّار ایرانى مقیم این شهر نیز داخل این انجمن هستند. "23

میرزا ابوطالب نیز كه از سال 1879 تا 1802 در انگلستان مقیم بوده است و دنیس رایت سفیر پیشین انگلیس در ایران در كتاب ایرانیان در میان انگلیسى ها به تفصیل از او یاد مى كند،24 تحت عنوان "ذكرخانه فرمیسن و اوضاع آن ملت "، گزارشى از فراماسونرى ارائه داده و همانند عبداللطیف شوشترى از مفهوم "فراموشى " براى معرفى آن بهره برده و با تأكید بر جنبه پنهان كارى این سازمان، متذكر مى گردد كه مردم بیگانه آن را "فرامشان " مى خوانند كه نشان مى دهد اصطلاح "فراموشخانه "، ابتكار میرزا ملكم خان نبوده و سابقه اى طولانى دارد.25

در تاریخچه فراماسونرى در تركیه نیز، اشاره هایى به شركت ایرانیان مقیم اسلامبول در تشكیلات فراماسونرى در نیمه دوم قرن هجدهم وجود داشته است.26

به هر روى، رجالى كه سابقه ماسونى آن ها در دست است از اوایل سده نوزدهم، به این جرگه وارد شده اند. عسكرخان افشار ارومى، در سال 1807 یا 1808 وارد لژ "فیلوزوفیك یا لژ فلسفى " فرانسه27 شد. یكى از نكات مهم در این رابطه این است كه رینیودو سن ژان دانژلى یكى از وزیران ناپلئون در مراسم پذیرش عسكرخان نطق مفصّلى ایراد كرده است كه گذشته از اهمیت شخص عسكرخان، نشان دهنده استقلال این لژ فرانسوى از انگلستان و اسكاتلند مى باشد. ناپلئون نیز در نامه خود به فتحعلى شاه ستایش فوق العاده اى از عسكرخان مى كند.28 وى پس از بازگشت به ایران، از سوى عباس میرزا نایب السلطنه به حكومت زادگاهش ارومیه منصوب گردید كه نسبت به مشاغل قبلى او كم اهمیت تر بود.29

در كنار بى اطلاعى ما از ارتباط مستند وى پس از این دوره با تشكیلات فراماسونرى، كه باعث شده است محققان فراماسونرى از فعالیت هاى ماسونى بعدى او اظهار بى اطلاعى كنند، مى توان با توجه به برخى قراین، حدس مهمى زد. براى انعقاد این حدس در ذهن ما، تصور این نكته مهم است كه وى در این دوره، از جهت مكانى در نزدیكى و تا حدى در تعامل بیشترى با دولت عثمانى بوده است و شاید بتوان استقرار او را در ارومیه، از این جهت خالى از پیوند دیرین با تشكیلات فراماسونرى ندانست; چرا كه مى دانیم در 1818م نیز آیین فلسفى فراماسونرى ایران ـ كه البته ایرانى بودن آن توسط الگار مورد تشكیك قرار گرفته است ـ توسط گرانداوریان در ارزروم پایه گذارى شد.30

مورد دیگرى كه مى تواند از زاویه بهره از اقلیت هاى مذهبى و تقویت جایگاه آنان مورد توجه قرار گیرد، ورود خواهرزاده میرزا ابراهیم خان كلانتر به جرگه فراماسونرى است.

دو سال پس از ورود عسكرخان به تشكیلات ماسونى فرانسه، میرزا ابوالحسن خان ایلچى (خواهر زاده و شوهر خواهر31 میرزا ابراهیم خان كلانتر ملقّب به اعتمادالدوله كه یهودى الاصل و جدیدالاسلام نیز بود)، هفت ماه پس از ورود به انگلیس در 14 یا 15 ژوئن 1810، با تشریفات با شكوهى، به جرگه فراماسونرى پیوست و به او مقام شامخ استاد اعظم پیشین گراندلژ انگلستان و استاد اعظم منطقه اى ایران اعطا شد.32

در آن مراسم سرگور اوزلى، مهماندار او و وزیرمختار بعدى انگلیس در ایران و كسى كه زمینه عضویت او را در فراماسونرى فراهم نمود، شركت داشت و افزون بر حضور 35 نفر اعضاى اصلى لژ، دوك اف ساسكس برادر جرج سوم پادشاه انگلستان و تعدادى از مقامات برجسته فراماسونرى انگلیس نیز حضور داشتند. برادر شاه، پس از آن به افتخار ایلچى، مجلس ضیافتى ترتیب داد و نطقى در ستایش وى ایراد نمود. شایان ذكر است سرگور اوزلى كه به همراه ایلچى به عنوان وزیر مختار انگلیس به ایران آمد، براى خود فرمان استاد اعظم منطقه اى فراماسونرى را گرفته بود، چنان كه مقرّرى ماهانه یك هزار پوند استرلینگ براى میرزا از كمپانى هند شرقى، تأمین نمود كه وى آن را تا پایان عمر و به مدت 35 سال دریافت مى كرد.33بگذریم از اینكه كسى مانند مجتبى مینوى بر آن است كه "چند سالى هم از دولت انگلیس كمك خرجى به او مى رسید، ظاهراً خیانتى به مملكت خود نكرد!! "34

جالب آنكه وى در قراردادهاى گلستان و تركمان چاى در تأمین منافع انگلستان كوشش وافرى به خرج داد.35همان گونه كه در سال هاى 1234ـ 1235ق/1819ـ1820م، براى دومین بار سفیر ایران در انگلیس بود و در مجامع فراماسونرى حضور مى یافت و پس از مراجعت به ایران نیز از 1239ق/1823م، از جانب فتحعلى شاه به مدت ده سال، تا مرگ فتحعلى شاه (1250ق/1834م)، دومین (و به گزارش یا تحلیل عباس اقبال آشتیانى اولین)36 وزیر خارجه ایران گردید. وى در پى مرگ شاه و توطئه گرى علیه قائم مقام37 و حمایت از علیشاه ظل السلطان، پسر ارشد فتحعلى شاه كه مدعى سلطنت شده و در تهران به تخت نشسته بود، به دنبال جلب حمایت دولت هاى خارجى برآمد و پس از جلوس محمدشاه، از ترس میرزا ابوالقاسم قائم مقام صدر اعظم محمدشاه، در عبدالعظیم بست نشست، ولى پس از عزل و قتل قائم مقام (30 صفر 1251ق/ 26ژوئن 1835م) با پشتیبانى انگلیسى ها به صحنه بازگشت و در سال 1254ق / 1838م، مجدداً به وزارت خارجه رسید و تا زمان مرگ (1262ق/1845م)، در آن منصب بود و در ترمیم رابطه ایران و انگلیس، پس از تلاش نافرجام محمدشاه براى فتح هرات و تیرگى روابط این دو، نقش مهمى ایفا نمود.38

جالب است كه بدانیم میرزا ابوالحسن خان ایلچى، پس از خلع پدر زن و دایى اش میرزا ابراهیم خان كلانتر (اعتمادالدوله) توسط فتحعلى شاه، و قلع و قمع این خاندان و از جمله كور كردن و بریدن زبان اعتمادالدوله، تبعید به قزوین و طالقان و سرانجام قتل او در طالقان (1215ق/1801م)، حكومت شوشتر را از دست داد و مدتى تبعیدوار در هندوستان زندگى مى كرد. این دوران مصادف با چهار سال حكومت ریچارد ولزلى در هند است. مندرجات سفرنامه ابوالحسن شیرازى نیز بیانگر پیوند نزدیك او با خاندان ولزلى در دوران سفارتش در لندن (1809ـ1810م) است. ریچارد ولزلى كه در زمان این سفارت، وزیرخارجه انگلیس بود، از او حمایت فوق العاده اى كرد و در اتمام مأموریتش نیز توصیه نامه اى براى او به میرزا شفیع مازندرانى، صدر اعظم ایران، نوشت.39

افول موقعیت خاندان كلانتر (قوام شیرازى) موقت بود. با بهبود رابطه ایران و انگلیس، دوباره این خاندان به قدرت بازگشتند. میرزا على اكبرخان، پسر چهارم كلانتر (قوام الملك بعدى)، بیگلربیگى فارس شد. ایلچى نیز نه سال پس از خلع دایى و پدر زنش از صدارت، و پس از امضاى قرارداد مقدماتى "دوستى و اتحاد "، موسوم به "عهدنامه مجمل " و با وساطت اطرافیان فتحعلى شاه به تهران فراخوانده شد و به علّت آشنایى با زبان انگلیسى و به گزارش دنیس رایت، به توصیه سر هارفورد جونز، به لندن اعزام گردید و براى شش ماه در منزل سرجان ملكم و با مهمان دارى سرگور اوزلى و مصاحبت جیمز موریه،40 اقامت گزید.41

یكى از نقاط شروع خوب براى بررسى نفوذ یهود در ساختار حكومتى ایران، كه با فراماسونرى نیز بى پیوند نبوده است، ماجراى مهاجرت بخشى از یهودیان بغداد به ایران و هند است. در این میان، ساسون ها (روچیلدهاى شرق)، در كنار خاندان هایى همچون كدورى (خدورى)، ازقل، عزرا گباى، نسیم، و حییم، از جمله یهودیانى هستند كه شبكه گسترده اى را در سده هاى نوزدهم و بیستم میلادى، به عنوان "یهودیان بغدادى " تشكیل دادند و شاخه هاى گسترده آن، در عراق، ایران، هند و جنوب شرقى آسیا از نفوذ فراوانى برخوردار بودند; شبكه اى كه در سده نوزدهم، نقش اصلى را در تجارت جهانى تریاك داشت و امروزه نیز حضور بین المللى دارد.

تبار خاندان ساسون به شیخ ساسون بن صالح مى رسد كه در سال هاى 1781ـ1817م، رئیس یهودیان بغداد و صراف باشى پاشاى بغداد بود. ازقل گباى، برادر عزرا بن راحل، جانشین شیخ ساسون، نیز صراف باشى سلطان محمود دوم عثمانى است.

آنچه براى بحث حاضر اهمیت دارد این است كه در آخرین سال هاى سلطنت فتحعلى شاه، كمى پس از انعقاد معاهده تركمان چاى و در زمانى كه سرجان ملكم حكومت بمبئى را به دست داشت، ساسون ها و گروه كثیرى از یهودیان بغداد به طور دسته جمعى به بندر بوشهر مهاجرت كردند. شیخ ساسون در 1830 در بوشهر فوت كرد و پسر ارشدش داود (دیوید ساسون بعدى و دوست ادوارد هفتم) تجارتخانه خود را در بمبئى تأسیس كرد. گروهى از یهودیان بغدادى مزبور نیز به شهرهاى مختلف ایران، بهویژه شیراز و اصفهان، مهاجرت كردند. بعضى جدیدالاسلام شدند و براى استتار پیشینه خود تبارنامه جعل كردند و بعضى یهودى باقى ماندند.

در همین زمان خاندان جدیدالاسلام قوام شیرازى، از تبار یهودیانى كه در نیمه اول سده هجدهم به ایران مهاجرت كرده بودند،42 در دولت مركزى از اقتدار سیاسى فراوان برخوردار بود و شهر شیراز پایگاه بومى قدرت ایشان به شمار مى رفت. یكى از اعضاى یهودى خاندان قوام شیرازى به نام ملاآقا بابا نیز ریاست یهودیان ایران را به دست داشت. میرزا ابراهیم خان كلانتر (قوام شیرازى) نیز با كودتاى خود علیه زندیه و كمك به استقرار حكومت قاجاریه، نقش تعیین كننده اى در سرنوشت اجتماعى و سیاسى ایران ایفا نمود.43 این عوامل طبعاً راه استقرار و نفوذ مهاجران جدید بغدادى را تسهیل كرد; چنان كه خاندان فروغى نیز از زمره همین جدیدالاسلام هایى بود كه از بغداد به ایران كوچیده بودند44 و موقعیت فروغى ها در ساختار حكومتى ایران، نیازمند توضیح نیست. تنها به عنوان نمونه اى از پیوند این یهودى هاى جدیدالاسلام، متذكر این نكته مى شویم كه ابوالحسن فروغى از اعضاى اصلى و اولیه لژ بیدارى ایرانیان بود كه به همراه برخى دیگر، براى نخستین بار، قانون اساسى فراماسونرى را ترجمه نمود.

كمپانى ساسون ها و عوامل آن در ایران كه بسیارى از ایشان جدیدالاسلام هاى یهودى بودند تأثیرات فراوانى نیز در اقتصاد سیاسى ایران داشته اند. به عنوان نمونه، نقش اصلى آن در كشت تریاك، كه تأثیر زیادى در قحطى سال 1288ق داشت و سرمایه گذارى آن براى تأسیس بانك شاهنشاهى ایران در سال 1889م، به عنوان غرامت امتیاز رویتر فراموش ناشدنى است.45

البته تكاپوها و موقعیت هاى یهود، باید در خاندان هاى مختلف آن مورد بررسى قرار گیرد. به عنوان نمونه، به گزارش خان ملك ساسانى، حاجى محمدحسن اصفهانى ملقّب به امین الضرب كه از رجال عمده مالى این دوره بود، یهودى بوده است، چنان كه خانواده امین السلطان نیز جدیدالاسلام و از ارامنه سلماس بوده است.46

جالب آنكه، پیدایش فرقه بابیه كمى بعد از مهاجرت فوق رخ داد و خاستگاه اصلى آن بندر بوشهر بود. در منابع بابى ـ بهایى اشارات مكرر به ارتباطات على محمد باب با یهودیان بوشهر وجود دارد. در این زمان بندر بوشهر مركز مهم تجارى كمپانى هند شرقى بریتانیا و در پیوند دایم با بمبئى بود و على محمّد باب از 18 سالگى به مدت پنج سال در حجره دایى اش در بوشهر اقامت داشت و با تجّار این بندر در حشر و نشر دایم بود. بعدها، در پیرامون باب افرادى مانند میرزا اسدالله دیان، كاتب ]كتاب[ بیان و از بابیان حروف حى، كه به زبان عبرى تسلط كامل داشت، گرد آمدند. دانستن زبان عبرى در آن عصر قرینه اى جدى بر یهودى الاصل بودن اوست و نیز مى دانیم كه بابى گرى و سپس بهایى گرى به طور عمده به وسیله یهودیان جدیدالاسلام رواج داده شد. براى نمونه، به نوشته حبیب لوى، "اولین اشخاصى كه در خراسان بابى شدند جدیدالاسلام هاى یهودى مشهدى بودند. "47

ماجراى فراموشخانه ملكم: از زوایاى گوناگون مى توان به عملكرد و رفتار سیاسى میرزا ملكم خان و تعامل او با دستگاه ناصرالدین شاه و از جمله تعطیل فراموشخانه او، توجه كرد. در آغاز باید زمینه این تلاش میرزا ملكم خان را مورد توجه قرار داد. میرزا ملكم خان ارمنى از ده سالگى (1259ـ 1268 ق) در پاریس به تحصیل اشتغال داشت. وى هنگامى كه به همراه فرخ خان امین الملك براى عقد عهدنامه پاریس به آنجا سفر كرده بود به همراه اعضاى هیأت ایرانى به جرگه فراماسونرى وارد شد و مراسم عضویت آنان در مقر لژ گراند اوریان به اجرا درآمد.48

به گفته لمبتون، رئیس اولین فراموشخانه كه توسط فراماسونرى انگلستان و فرانسه به رسمیت شناخته شد، یعقوب خان پدر میرزا ملكم خان بود. بیشترین اعضاى اصلى فراموشخانه میرزا ملكم خان، دانشجویان سابق دارالفنون (تأسیس ربیع الاول سال 1268 / دسامبر و ژانویه 1851ـ1852) بودند. وى هدف خود را از تشكیل جامع ]مجمع [آدمیت،49 به طورى كه براى ویلفرد سكاون بلانت50نویسنده كتاب تاریخ محرمانه اشغال مصر توسط انگلستان، گفته و توسط لمپتون نقل شده است، به این شرح بیان مى كند: "من به اروپا رفته و نظام هاى دینى، اجتماعى و سیاسى آنان را مطالعه كردم. من روحیه فرقه هاى مختلف مسیحیت و سازمان جوامع مخفى و فراماسونرى را آموختم و به برنامه اى رسیدم كه باید عقل سیاسى اروپا را با عقل دینى آسیایى با هم به كار گیرد. من مى دانستم كه بى فایده است ایران را به الگوى اروپایى تغییر شكل دهیم و تصمیم گرفتم محتواى اصلاحات خود را به لباسى بپوشانم كه مردم من بتوانند آن را بفهمند. آن لباس مذهب بود. "51

پس از شروع انجمن ملكم در 1274ق، این انجمن در تاریخ 12 ربیع الثانى 1278 / 19 اكتبر 1861 توسط ناصرالدین شاه تعطیل شد و یعقوب خان پدر ملكم خان، به استانبول تبعید گردید، اما میرزا ملكم خان فعالیت هاى خویش را براى مدتى در ایران ادامه داد.

درباره علت تعطیلى فراموشخانه، یك نگاه این است كه ناصرالدین شاه، به لحاظ اقتدارگرایى و احساس خطرى كه از ناحیه چنین نهادهاى تازه تأسیسى داشت، دست به این اقدام زد. اما از زوایاى دیگرى نیز مى توان به چنین مسائلى نظر افكند. نگاه مذكور، مانع از توجه به دیگر ابعاد مسئله كه مى تواند آن را تعمیق كند، نمى شود. بر اساس نگاه اجمالى نخست، هرچند احساس خطر این شاه قاجار، ریشه چنین عملكرد اقتدارگرایانه اى بوده است، اما باید پرسید: آیا این احساس خطر تنها بر اساس گزارش جزئى درباریان و وابستگان او درباره عملكرد نهان روشانه فراموشخانه ملكم خان بود، بى آنكه از وجود چنین نهاد بین المللى آگاهى داشته باشد و یا آنكه از جدیدالاسلام بودن وى52 بى اطلاع بوده است؟ آیا نمى توان تصور كرد كه آشنایى او به این نهاد نهان روشانه و از سوى دیگر، آشنایى او به تكاپوهاى یهودیان جدیدالاسلام در ایران و صهیونیسم جهانى، بیش از تصور ما و بیش از گزارش هاى تاریخى باشد؟ آیا مى توان فراموش كرد كه میرزا یعقوب خان پدر جدیدالاسلام میرزا ملكم خان، در زمینه سازى قتل قائم مقام و میرزا تقى خان امیرنظام دست داشته است و گذشته از جاسوسى براى انگلیس، از دوستان و مشاوران نزدیك میرزا آقاخان بوده است؟ آیا فعالیت هاى مرموز و از جمله، مأموریت این پدر و پسر در لباس روحانیت به خوارزم از جانب انگلیس را (به نقل از خان ملك ساسانى) مى توان نادیده گرفت؟53 ناصرالدین شاه، هرچند در بسیارى از مواقع خود را ناگزیر مى دیده است از همه نیروها و از جمله این پدر و پسر، به تناسب استفاده كند، اما آیا به طور كلى از روحیات و فعالیت هاى چنین كسانى بى خبر بوده و این نكات را در ملاحظات سیاسى خود به كار نمى برده است؟

از یك سو، باید توجه داشت كه فعالیت هاى فراماسونرىِ برخى معاصران و پیشینیان، دست كم تا حدى مى توانسته در معرض توجه ناصرالدین شاه بوده باشد; چنان كه سفرنامه هاى رجال پیشین ایران همچون افشار ارومى و میرزا ابوالحسن خان ایلچى و دیگر نوشته هاى داخلى، پیش از عصر ناصرى به مسئله فراماسونرى پرداخته بودند و چه بسا از این گونه نوشته ها و مضامین آن ها اطلاع داشته است.

از سوى دیگر، همان گونه كه به اجمال مطرح گردید، توسعه جهان گستر شبكه فراماسونرى، از دوره خاصى در جهان و از جمله در كشورهاى همسایه مانند هند، عثمانى و روسیه ریشه دوانید و استحكام یافت. این امر، یكى از امورى است كه مى تواند احتمال توجه جدّى ناصرالدین شاه به این مسئله را پر رنگ تر بنمایاند، همان گونه كه بیش از سه سده بود كه نوشته هاى پر تیراژى دست كم در سطح اروپا، درباره این نهاد منتشر مى گردید. در این میان، شاه مقتدرى همچون ناصرالدین شاه كه در تلاش بود تا از وضعیت كشورهاى اروپایى، آگاهى درخورى داشته باشد، بعید نیست كه شناخت نسبتاً خوبى درباره آن به دست آورده باشد و این آگاهى نسبى او از تكاپوهاى ماسونى و یهودى كه به دنبال توسعه جهانى نظام سرمایه دارى بوده است وى را نسبت به آنان و از جمله نسبت به اذناب بابى آنان حساس نموده بود; همان گونه كه نظارت بر آموزش هاى دارالفنون و كاهش اهتمام او به این مؤسسه نوبنیاد بعد از تلاش هاى جریان منورالفكرى و بهویژه میرزا ملكم خان، از این زاویه درخور تأمّل است، هرچند به خاطر الزامات و نیازهاى سیاسى خاصى، ناصرالدین شاه این ارمنى زاده را در موارد بسیارى به خدمت خود نگاه مى داشته است. حتى اگر آشنایى تفصیلى ناصرالدین شاه با این جریان نیز مورد پذیرش ما نباشد، آشنایى كلى او در پى هشدار روشنگرانه حاج ملاعلى كنى54 توسط جاسوسان با فراماسونرى و نهان روشى آنان و خائف گشتن او و تصمیم به تعطیلى فراموشخانه، در مقایسه با نگاه انفعالى دستگاه پهلوى، شایان توجه است.در مجموع، چنان كه بسیارى تصریح مى كنند، بى توجهى یا نگاه منفى جدید شاه، به خاطر ممانعت از واردات اندیشه هاى نوگرایانه بود; امرى كه مى تواند نشان از آشنایى نسبى شاه از كلیّت و سویه اندیشه هاى نوین سیاسى داشته باشد، بهویژه آنكه رواج آن ها را با جریان منوّرالفكرى نهان روش، در پیوند مى دیده است. مخبرالسلطنه، كه با شاهان متعدد سر و كار داشته و از فعالیت هاى ماسونى نیز بى بهره نبوده است، درباره علت تعطیلى فراموشخانه و تأثیر آن، مى نویسد: "در باطن امر سه نفر را مى شود اصولا در كار ایران مسئول قرار داد: میرزا آقاخان را در قتل میرزا تقى خان امیركبیر، محمودخان ناصرالملك را در خرید كارخانه چلواربافى مندرس از پیرزنى روسى كه كار نكرد و ناصرالدین شاه را از شوق تأسیس كارخانه انداخت و مأیوس كرد، و ملكم را در طرح بساط فراموشخانه و نقشه جمهورى و آلودن دارالفنون كه از فواید تكامل به آرزوى انقلاب محروم ماندیم و این تقصیر در نظر من بزرگ تر است، رشد زیادى اسباب جوانمرگى است. نیّرالملك و ادیب الدوله نقل مى كردند نمى شد ناصرالدین شاه سوار شود و سرى به مدرسه نزند، به اطاق ها نرود، تشویق نكند و انعام ندهد، بعد از آن اقدام بى موقع اسم مدرسه را با انزجار مى شنید و به حفظ صورتى قانع بود. بعد، علیقلى میرزا پدرم وزیر علوم شد. فرموده بودند وزرات علوم را باید اداره كنى، اما از آن كتاب ها نخوانند. نتیجه آن كتاب ها را امروز حس مى كنیم. به حرف مى شود از دنیا بهشتى ساخت، در عمل جهنمى مى شود. ناصرالدین شاه كه در اوایل دسته دسته شاگرد به فرنگ مى فرستاد و در موقع انتخاب ناظم اول مدرسه آن نطق را كرد، پس از بروز این افكار مانع مسافرت فرنگ بود و نسبت به تعلیمات اروپایى سرسنگین. این است نتیجه اقدامات بى مورد و تقلید از خیالات جدید فاسد. "55

اصلاحات ناصرى در ساختار سیاسى
یكى از جذاب ترین بخش هاى پرعیب و پرقوّت، و در عین حال، نسبتاً ناخوانده یا تحریف شده كارنامه رفتار سیاسى ناصرالدین شاه اقدامات ساختارگرایانه اوست.56 وى از سال 1271 ق، با مشاهده ناكارآمدى ساختار فردگرایانه صدارت اعظم، شروع به تجزیه مسئولیت هاى او نمود57 و در سال 1275 ق با عزل میرزا آقاخان نورى و خانواده اش كه به تصریح ناصرالدین شاه در نامه بركنارى اش، منش استبدادى و پرهیز از جمع گرایى داشت،58 شیوه شورایى و در عین حال، با مسئولیت فردى تك تك وزرا در قبال شاه را اتخاذ نمود و اندك اندك، تعداد وزراى "شوراى دولت " را افزایش داد و حتى براى توسعه عنصر مشورت گرایى، برخى غیر وزرا را نیز داخل آن نمود. در سال 1281ق، مسئولیت تصویب نهایى امور را به مشیرالدوله، رئیس دارالشوراى كبرا، همان شوراى دولت پیشین، واگذار نمود و به آن استقلال بیشترى بخشید و به گونه اى مسئولیت جمعى آن را نیز سامان داد.

در سال 1276ق، افزون بر "شوراى دولت " كه به "دارالشوراى كبرا " تغییر نام داد و در واقع قوه مجریه به شمار مى رفت، مجلسى به نام "مصلحت خانه " را نیز تأسیس نمود59 كه مى توان آن را گونه اى قوه مقننه، البته از سنخ مجلس سنا دانست و ظاهراً دستور تأسیس نهادى مشابه آن را در سایر ولایات نیز داده بود.

ناصرالدین شاه براى برطرف كردن برخى ضعف هاى دستگاه حاكمه، در سال 1293 ق، پیش از سفر دوم به فرنگ در سال 1295ق، فرمان تأسیس "مجلس تحقیق دولتى " را صادر كرد60 كه به گونه اى مى توان آن را داراى شأن نظارتى قوه مقننه با مایه اى از شأن قوه قضائیه در دولت هاى مدرن، دانست. ناصرالدین شاه در سال 1299ق، تلاش نمود آن را تقویت نماید.61

پس از وقفه كار دارالشوراى كبرا، در سال 1288 ق، بار دیگر ناصرالدین شاه آن را احیا و در سال هاى 1292، 1296 و 1299ق، تقویت نمود62 و هدف آن را تأمین "مصالح دولت و منافع ملت " دانست،63 اما به صورت جدى به كار مشغول نشد. در سال 1289 نیز هیأت وزرا به عنوان "دربار اعظم "، احیا شد. با بازگشت شاه از سفر سومش، بر تدوین قانون به شدت تأكید نمود و دارالشورا را به این امر موظف نمود.64 به گفته امین الدوله، "شاه را پیوسته خیال اصلاح امور و تنظیم كارهاى مملكت هیجانى مى داد، و به این تكلیف مهم ]دارالشورا [توجهى مى فرمود، اما همیشه عزم و اراده شاه بى نتیجه و احكام صادره بى اثر مى ماند; زیرا كه شاه بر حسب عادت و طبیعت به جزئیات مى پرداخت، و از اصول و كلیات منصرف بود، و ضعف و تردید به خاطرش مستولى، هوس استبداد و استقلال در مزاجش غالب مى شد. "65

اندك مطالعه اى در رفتار سیاسى، نوشتارها و گفته هاى ناصرالدین شاه، روشن مى كند كه وى شدیداً اصلاح گرا بوده است. وى براى تقویت نظام سلطنت خود در پى اصلاح ساختار و سازمان سیاسى دولت خود برآمد و به اندازه اى كه اقتدار مركزى و شأن سلطنت از میان نرود، به نوگرایى در نظام سیاسى و ساختار سیاسى تمایل شدید نشان داد و دو سه دهه آن را به صورت جدّى، پى گیرى نمود. از این رو، نمى توان ساختار سیاسى سلطنت وى را به صورت تمام عیار، استبدادى دانست، هرچند سطحى از ستم گرى در حكومت او نیز به چشم مى خورده و حتى درجه اى از نظام تصمیم سازى و تصمیم گیرى او استبدادى بوده است، اما بویژه اگر فشارها و نظارت غیر رسمى روحانیت و علماى بزرگى مانند ملاعلى كنى بر عملكرد او و دیگر پادشاهان قاجار و دیگر رجال دربارى و حكام محلى را نیز در خاطر آوریم. بر این اساس، مى توان گفت: نظام سلطنتى كه وى در پى تحقق آن بود، نسبت به حكومت هاى پیشین عمدتاً شورایى و جمعى بود و تا اندازه زیادى از نظام استبدادى فاصله داشت و نهادهاى لازم را فراهم دیده بود، جز آنكه اركان آن انتصابى بود و نظام مذكور به سمت نظام انتخابى و مشورتى مردمى، پیش نرفته بود; امرى كه نظام مشروطه تا حدى آن را فراهم نمود.

7

دستور ناصرالدین شاه براى نقد پیشنهادات اقتصادى میرزا ملكم خان
سیاست اقتصادى دوره قاجار و از جمله عصر ناصرالدین شاه، از كارآمدى مطلوب برخوردار نبود و با منفى بودن تراز صادرات، سیر نزولى اقتصاد ایران رقم خورد. گذشته از جنبه منفى این سیاست، یكى از موارد جالب در كارنامه اقتصاد سیاسى ناصرالدین شاه این است كه گاه مى بینیم پیشنهادات كسانى مانند میرزا ملكم خان را بدون بررسى و تأمّل و بدون مشورت به كار نمى بسته است. در میان آثار چاپ نشده میرزا ملكم خان، رساله اقتصادى جالبى وجود دارد كه به دستور ناصرالدین شاه توسط یكى از دیوانیان دربارى، بررسى و نقد شده است.

ملكم خان كه داعیه قانون خواهى داشت و به رغم آنكه در باب ترقّى اقتصادى و توسعه مالى كشور نیز عقاید خاصى داشت و گونه اى از باورهاى مركانتیلیستى را ترویج كرده و بر افزایش تولید و صادرات تأكید مى كند، درست در جایى كه باید صحت آراء بازرگانان و سیاست فشار ایشان به دولت را مورد حمایت و تأكید قرار دهد، از همه مبانى اقتصاد مركانتیلیستى نتیجه اى كاملا معكوس گرفته و رهنمودهایى به خلاف مقدمات استدلال هاى خود ارائه مى كند. چنان كه برخى محققان نیز تصریح مى كنند، از نوشته وى مى توان نتیجه گرفت كه غایت رهنمودهاى وى جز به انحلال طلبى اقتصادى مملكت ما منتهى نمى گردید و با نادیده گرفتن طبیعت و ماهیت سرمایه دارى و در واقع سرمایه سالارى اروپا، حذف و یا انحلال اقتصاد ملى كشورهاى عقب مانده یا توسعه نیافته از طریق سپردن زمام اقتصاد داخلى به كمپانى هاى خارجه به عنوان اصلى ترین راهبرد اقتصادى بود، بى آنكه سطح معقولى از مشاركت این كمپانى ها با دولت ایران را ترسیم نماید. وى در نقد اندیشه استقلال طلبانه بسیارى از ایرانیان بر آن است كه عقلاى ایران هنوز هم بر این عقیده هستند كه كمپانى هاى خارجه ایران را خواهند گرفت. در این عقیده "یك دنیا جهالت هست. شرح عظمت این جهالت آسان نخواهد بود " و از سوى دیگر، این پندار سطحى را مطرح مى كند كه "اگر كل كمپانى هاى فرنگستان جمع بشوند در عالم تجارت هرگز نخواهند توانست از اموال موجوده اسلامبول یا چین یا بندر بوشهر یك دینار بلاعوض بیرون ببرند " و "دولت ایران باید خیلى خوشوقت و متشكر باشد كه كمپانى هاى خارجه به احتمال منافع بسیار مبهم، سرمایه هاى مادى و علمى خود را بیاورند صرف آبادى ایران نمایند. " "باید به كمپانى هاى خارجه امتیازهاى معتبر داد. باید از مداخل كمپانى ها حسد نبرد. "68وى كه در واقع با پیشنهاد استفاده از سرمایه خارجى و باز كردن پاى كمپانى ها و بانك هاى خارجى به ایران، و تا حدودى فعالیت هاى عملى خود در این رابطه، نقش بازاریابى براى آنان را ایفا مى كند، در توجیه توسل به قرضه هاى خارجى مى گوید: "... دول و كمپانى هاى فرنگستان در هر شهر چند كارخانه و مخزن پول ترتیب داده اند كه مردم هر قدر پول دارند، عوض اینكه در خانه خود حبس بكنند، با اطمینان كامل مى ریزند به آن مخزن ها و به مهرهاى مختلف جارى مى شود به هر نوع اعمالى كه موجب آبادى و مایه منعفت باشد... حال رئساى این مخزن هاى نقدى حاضر هستند كه دولت ایران هر قدر پول لازم داشته باشد، ده مقابل آن را بدون مداخله هیچ دولت خارجى و بدون رهن هیچ یك از حقوق ایران به اهون وجوه تسلیم وزراى تهران نمایند، به این دو شرط: اولا، اولیاى دولت ایران به من و جنابعالى یا به هر ممیّز دیگر ثابت نمایند كه آن پول فقط و فقط صرف آبادى ایران خواهد شد، ثانیاً، به ما درست حالى نمایند كه ایران هم مثل ادنى دولت فرنگستان، امضا دارد و امضاى دولت، حقیقت امضاست. این دو شرط به حدّى سهل و بى ضرر است كه كدخداى هر ده فرنگستان مى تواند در ایران مجرى بدارد. "69

سخن آخر
در یك ارزیابى كلان مى توان دوران حكومت پنجاه ساله ناصرالدین شاه را دورانى از اقتدار نسبى دانست كه جریان هاى انحرافى مانند فرقه بابیت، جریان روشن فكرى و گروه هاى معارض سلسله قاجار، توان چندانى براى جولان سیاسى نداشتند; امرى كه تاریخ نگاران تجددزده را در ادوار بعدى به خیمه شب بازى هاى تبلیغاتى علیه استبداد قاجاریه رهنمون ساخته و وابستگى فكرى یا سیاسى ـ اقتصادى بسیارى از آنان، ضرورت تخریب و تشویش چهره سیاسى قاجار را بیش از آنچه واقعیت داشته، در نوشتارهاى آنان ترسیم كرده است. آنچه گذشت نمود بخشى از چالش دو چهره اقتدارستیز نوین و اقتدارگرایى دیرین بود. اقتدارگرایى مذكور، گذشته از مفاسد رایج مترتب بر خود، در تقابل با دو همسایه شمالى و جنوبى نمادى از مقاومت محسوب مى گشت كه با پیوند با دین نیم قرن تكاپو را به نمایش گذارد كه با جهان گسترى صلیبى ـ صهیونى نوین هم زمان بوده و خواسته یا ناخواسته دربار ناصرى را نیز به تعامل مصلحت جویانه و تقابل سلطه ستیز با اذناب آن سوق مى داد; امرى كه با قتل ناصرالدین شاه و شكل گیرى مشروطه منتهى به استبداد پهلوى، تا انقلاب اسلامى عمدتاً به فراموشى سپرده شده بود.