ارتباط بین یهود و بهاییت از دوره حسینعلی نوری وجود داشته است، حتی از دوره‎ای كه هنوز قصد ورود به فلسطین نداشته نیز در آثارش شواهدی دیده می‎شود. البته پس از تبعید بهاییان به فلسطین، مسئله شكل پررنگی به خودش می‎گیرد.

 

شیخیه نظریه‎ای را ارایه می‎كند به‎عنوان «ركن رابع» یعنی رابطه میان امام و خلق. علی‎محمد شیرازی كه در مكتب شیخ عابد دوره مكتب خود را گذرانده و بعد هم جزو شاگردان سیدكاظم رشتی درمی‎آید، متأثر از اندیشه شیخیه، چنین ادعایی در او تبلور پیدا می‎كند. او شخصیت متلون‎المزاجی دارد و شدیدا شیفته مطرح شدن است. مطالعه زندگی او دقیقا چنین مسایلی را روشن می‎كند.
شخصیتی است با یك‎سری مشكلات روانی، مثل روان‎پریشی كه علایم آن در او دیده می‎شود. اغلب روان‎شناسانی كه زندگی او را مورد مطالعه قرار داده‎اند بر این باورند كه او از یك نوع روان‎پریشی از نوع وخیم آن رنج می‎برده است. یك‎چنین شخصیتی از فرصت پیش‎آمده استفاده می‎كند و بعد از مرگ سید كاظم رشتی كه زمینه را برای طرح ادعای خود مناسب می‎بیند، اظهار بابیت یا برخورداری از همان مقام ركن رابعی می‎كند. این، مسئله چندان غریبی نیست؛ در زندگی اكثر مدعیان چنین مسایلی را می‎توان مشاهده كرد.

در منابعی كه در بررسی و تحلیل این فرقه وجود دارد، تصاویر متضادی از آغازگران مكتب شیخیه ارایه شده است؛ به‎ویژه در مورد خود شیخ احمد احسایی. بالاخره شیخ چگونه شخصیتی بود و مراتب علمی‎اش در چه حدی قرار داشت؟
اگر بخواهیم تصویری واقع‎گرایانه از شیخ احمد احسایی نشان بدهیم، باید بگوییم كه از نظر علمی، وجاهتش در حد یك عالم متوسط است، نه یك مجتهد برجسته و مبرز. او هم ادعاهای مختلفی مطرح كرده كه نشان از تمایل به خودنمایی دارد؛ مثل ادعای اتصال به منابع غیبی كه در آن برهه خاص مطرح می‎شود. رفتار او با حكومت هم دال بر این مسئله است. در حالی‎كه هیچ‎یك از علما در آن زمان رابطه مساعدی با حكومت نداشتند به‎جز شیخ احمد احسایی. او چنان به حكومت نزدیك می‎شود كه شخص فتحعلی‎شاه با او ارتباطات نزدیكی برقرار كرده و او را به دربار دعوت می‎كند و مدتی هم در دربار به‎سر می‎برد.
شیخ احمد احسایی در زمینه فقهی دیدگاه خاصی ارایه نداده، در اصول هم همین‎گونه است. در مسایل كلامی نكاتی را مطرح می‎كند كه مبنای درستی ندارد و در زمینه فلسفه هم امتیازی برای او نمی‎توان قایل شد. به‎نظر می‎رسد اگر كه در برهه‎ای برخی نظر مثبتی به او داشته‎اند، به خاطر تظاهراتی بوده كه در زهد و پارسایی داشته است.

سید كاظم رشتی را چگونه ارزیابی می‎كنید؟ ظاهرا او راه استادش را با اغراق زیادی طی كرده و به ایده ركن رابعی پر و بال بیشتری داده است؟
مرحوم علامه مصطفوی بر این عقیده است كه سید كاظم رشتی بنا داشت، خودش همان ادعای علی‎محمد شیرازی را زودتر از او مطرح كند، اما عمر مجال آن را نداد. او در برخی از آثارش مباحثی را مطرح می‎كند كه معلوم است كمتر از «بابیت» مقامی را برای خود قایل نیست و علاقه بسیاری دارد كه خود را در این جایگاه معرفی كند، هرچند در ابتدا مشغول مقدمه‎چینی برای این منظور بود.
با وجود این‎كه شیخ احمد احسایی شاگردان برجسته‎تری به‎لحاظ علمی داشت و حتی پسرانش كه وجهه خوبی داشتند، چرا سید كاظم رشتی جای او نشست و كسی هم اعتراض نكرد؟
سید كاظم رشتی بسیار مورد توجه شیخ احمد بود، او بارها علاقه خود را به سید كاظم آشكار كرده بوده و در واقع او را برای جانشینی در نظر داشت. از طرفی سید كاظم رشتی شخصیتی خاص داشت و درمجموع جذبه بیشتری از دیگران برای جانشینی شیخ احمد برخوردار بود، به‎خصوص این‎كه سال‎ها هم در خدمت شیخ بود. این را هم فراموش نكنیم كه سید كاظم رابطه خوبی با دولت‎های ایران و عثمانی داشت كه در تثبیت جایگاه او كمك كرده است.

گفته می‎شود سید كاظم رشتی به‎دست حكومت عثمانی مسموم شد. این مسئله با توجه به رابطه‎ای كه شما اشاره دارید، چگونه اتفاق افتاده است؟
قتل سید كاظم توسط حكومت عثمانی بیشتر توسط شیخیه كرمان مطرح شده و درواقع دلایلی محكمی هم برای آن ارایه نشده است.

بعد از مرگ سید كاظم با حجم زیادی از افراد روبه‎رو هستیم كه ادعای جانشینی سید كاظم را دارند. شیخیه به كجا رسیده بود كه این حجم انشعاب در آن به‎وجود آمد؟
در اكثر فرقه‎ها، گروهك‎هایی وجود دارند كه برای ریاست و یا جانشینی رهبران رقابت پیدا می‎كنند. البته در مورد شیخیه تفاوت دیدگاه‎ها نیز مطرح بود، برای مثال میرزا شفیع تبریزی و ممقانی در كرمانشاه از خود شیخ درس می‎گرفتند، اما محمد كریمخان در كربلا از سید كاظم درس گرفته بود. علاوه بر این، تفاوت دیدگاه‎ها و نوع نگاه‎ تبریزی‎ها به حكومت هم مطرح است. رابطه خوبی كه محمد كریمخان با حكومت دارد (چراكه محمد كریمخان خودش از قاجارهاست) بسیار متفاوت است با درگیری‎های شیخیه تبریز با حكومت. این تفاوت دیدگاه‎های كلامی و سیاسی باعث شد كه آن‎ها به دو فرقه جدید در این زمینه تبدیل شوند. درواقع تفاوت دیدگاه‎هایی كه در شیخیه تبریز و كرمان وجود دارد، موجب این انشعاب‎هاست. علی‎محمد شیرازی هم، بیشتر به‎دنبال مطرح كردن خود است.

به نظر می‎رسد علی‎محمد شیرازی در میان كسانی كه ادعای جانشینی سید كاظم را داشتند، از پایین‎ترین درجه علمی برخوردار بود و از طرفی هم بزرگترین ادعا را مطرح می‎كرد. چگونه بود كه او از اقبال بیشتری در میان توده مردم برخوردار شد؟
علاوه بر این‎كه در مورد میزان این اقبال بحث وجود دارد، كسانی كه پیرامون علی‎محمد شیرازی جمع شدند به‎خاطر اندیشه‎های او نبود، برای نمونه وقتی به زندگی و عقاید حجت زنجانی نگاه می‎كنیم (به‎عنوان كسی كه قایله زنجان را به‎وجود آورد كه خون‎ریزی‎های بزرگ دوره بابیه را در پی داشت)، درمی‎یابیم اندیشه‎های حجت زنجانی با اندیشه‎های باب تفاوت بسیار عمیقی دارد. اما اتفاقی است كه افتاده، هنجاری است كه در جامعه شكسته شده، عده‎ای هم به‎دنبال آن افتاده‎اند و به‎دلایل شخصی یا مطامع سیاسی سعی كرده‎اند از این فرصت بهره‎برداری كنند. در غیر این صورت، اندیشه باب اندیشه قابل تأملی نیست حتی در مورد حسینعلی نوری، ما شواهد زیادی داریم كه او در زمان حیات باب از وی تبعیت نمی‎كند و فرامین باب را نادیده می‎گیرد.

برخی از محققان همچون محمدرضا فشاهی معتقدند، جریان بابیه بیشتر یك حركت اجتماعی است كه دردل یك جامعه فئودالی شكل گرفته، نظر شما در این‎باره چیست؟
نمی‎توان منكر چنین زمینه‎هایی شد. شرایط اقتصادی مملكت در آن زمان بسیار نا به هنجار بود و نظام فئودالی جان مردم را گرفته بود و آن‎ها را آزار می‎داد. وقتی ما به یك‎سری عقاید باب نگاه كنیم، رگه‎هایی از تفكرات اشتراكی و كمونیستی را در آن می‎بینیم، حالا یا این شعارها از ذهن خودش برآمده یا دیگران از زبان او به جامعه القا كرده‎اند. البته باب در نوشته‎های خود اشاره روشنی به آن‎ها ندارد، اما در شعارهایی كه از جانب او در سطح جامعه مطرح می‎شد، وجود داشت. علی‎محمد شیرازی این نظریه را مطرح می‎كند تا چنین حكومتی را كه ناهنجاری‎هایی را برای مردم به‎وجود آورده، خلع سلاح كند. طبیعی است مردمی كه ناراحتی‎های اجتماعی و عمومی دارند، به‎دنبال او راه بیفتند. این دیدگاه در بررسی جریان بابیه دیدگاه قابل اعتنایی است. هرچند كه فشاهی در بررسی خود خیلی این مسئله را پررنگ و اغراق‎آمیز جلوه می‎دهد.

بعد از مرگ باب وقتی با‎بیان به دو فرقه ازلی و بهایی تقسیم می‎شوند، بهاییان چگونه توانستند گوی سبقت را از ازلیان بربایند؛ در حالی‎كه جانشینان واقعی باب ازلیان بودند؟
این مسئله را باید در ویژگی‎های خود بهاییت مورد توجه قرار داد. بهاییه با حكومت‎ها و به‎ویژه استعمار روابط خاص و حسنه‎ای دارد. حسینعلی بهاء و جانشینان او به‎نوعی در ارتباط و تعامل با حكومت‎ها و مخصوصا ابرقدرت‎ها هستند. ازلی‎ها هم البته به‎سمت انگلیس گرایش پیدا كردند، ولی آن چیزی را كه انگلستان تعقیب می‎كرد با ازلیان به‎دست نمی‎آورد. بنابراین پس از مدتی آن‎ها تصمیم گرفتند ازلیان را رها كنند و تنها به بهاییت بپردازند. خود یحیی صبح ازل نیز روحیه منزوی و منفعلی داشت. پس از او نوع رهبری یحیی دولت‎آبادی در خاموش شدن جریان ازلی نقش قابل تأملی داشت. هرچند كه این روزها ازلیان دوباره اعلام موجودیت كرده‎اند و سایت‎هایی را در فضای مجازی اینترنت راه انداخته‎اند كه البته سایت‎های ضعیفی است.

تفاوت‎ها بین ازلی‎ها و بهایی‎ها و بابیان اولیه چه بود؟
بهایی‎ها و ازلی‎ها درواقع هردو بابی هستند چراكه مقتدای آن‎ها یكی است. برخلاف تصور برخی ازل هم واقعا همان مسیر باب را طی نكرد و جریان ازلی‎گری دچار یك‎سری تحولات شد كه منشأ تفاوت‎هایی در ازلی‎گری بود و آن‎چه باب مطرح كرد را می‎توان مشاهده كرد. مثلا آن‎چه در كتاب «هشت بهشت» از زبان ازلیان مطرح می‎شود با آن‎چه باب طرح كرده، تفاوت‎های آشكاری دارد. اما بهاییت از اساس آمد و مسئله دیگری را مطرح كرد؛ یك‎سری اندیشه‎های تند و افراطی و جنگ‎طلبانه باب را به‎طور كلی حذف و جای آن یك اومانیسم به‎ظاهر صلح‎طلب را جایگزین كرد. این اصالتی كه در بهاییت به انسان داده می‎شود، در بابیت وجود ندارد. بابیت اگرچه به‎صورت انحرافی، سعی می‎كند خدامحور باشد، اما بهایی‎گری صرفا انسان‎محور است و این تفاوت بسیار مهمی است.

به نظر می‎رسد حسینعلی نوری در نهایت ادعای خود را به حد خدایی می‎رساند؟
حسینعلی نوری چون تحصیلاتش عرفان صوفیانه است، با مشی و تفكر صوفیانه‎ای وارد این جریان می‎شود. خواهر او در كتاب تنبیه‎النائمین به این نكته اشاره دارد كه حسینعلی نوری بیشتر عمر خود را در خانقاه‎ها و در كنار صوفیان گذرانده است. ایشان یك تفكر عرفانی التقاطی صوفیانه دارد. ادعای خدایی كردن و مسایل این‎چنینی از طرف او چیز غریبی نیست.
اما آن‎چه كه او مطرح می‎كند با ادبیات كل عرفا، چه عرفای التقاطی و چه عرفای اسلامی تفاوت دارد و بیشتر شبیه «انا ربكم» فرعون است نه عبارات عرفا.
در كتاب «مبین»، دیدگاه‎هایی كه نشان از ادعای خدایی دارند از طرف او دیده می‎شود؛ در كتاب «اقدس» هم كه كتاب احكام اوست، در بحثی كه راجع به قبله و نماز می‎كند، به روشنی می‎توان دید كه حسینعلی نوری (بهاء) به‎شدت علاقه به پرستیده شدن و خدایی دارد.

بهاییان پس از مهاجرت به فلسطین رابطه نزدیكی با یهودیان و جریان صهیونیسم پیدا كردند، این جریان از كجا شروع شد؟
ارتباط بین یهود و بهاییت از دوره حسینعلی نوری وجود داشته است، حتی از دوره‎ای كه هنوز قصد ورود به فلسطین نداشته نیز در آثارش شواهدی دیده می‎شود. البته پس از تبعید بهاییان به فلسطین، مسئله شكل پررنگی به خودش می‎گیرد. حتی الواحی از او وجود دارد كه بشارت می‎دهد فرزندان اسماعیل برمی‎گردند به آن سرزمین و بشارت می‎دهد به كوه صهیون: روزی دوباره تو مجد خودت را پیدا خواهی كرد. در دوره عبدالبهاء كه صهیونیست‎ها تصمیم خود را برای حضور و غصب زمین‎های فلسطین گرفته‎اند، و حتی چهل سال قبل از تشكیل دولت اسراییلی، بنزوی نخستین رییس دولت اسراییل، با عبدالبهاء در حیفا و عكا دیدار می‎كند و گفت‎وگوهایی دارند كه بعدا وقتی بنزوی رییس‎جمهور می‎شود، این مطلب را به استحضار شوقی افندی می‎رساند.

در تاریخ بهاییت شاهد پیوستن اقلیت‎ها و به‎ویژه یهودیان به بهاییت هستیم، چه عاملی باعث شد كه یهودیان تا این اندازه میل به گرویدن به بهاییت داشته باشند؟
بله، یهودیان در مقطعی گرایش زیادی به بهاییت دارند، به‎ویژه جریان یهود همدان كه جریان قدرتمندی هم هست و با آژانس جهانی یهود ارتباط نزدیكی داشته است. در واقع بسیاری از یهودیان این گروه كه به بهاییت می‎پیوندند از اعضای این جریان هستند. در تاریخ یهود ایران كه توسط دكتر حبیب لروی (كه یك صهیونیست معروف است) نوشته شده وقتی صحبت از یهودیانی كه به اسلام پیوستند می‎شود، با غضب فراوانی از آن‎ها یاد می‎كند؛ اما در مورد یهودیان بهایی با لحن بسیار دوستانه‎ای درباره آن‎ها می‎نویسد كه گویی اینان هنوز یهودی هستند و تفاوتی با گذشته ندارند. در پیدایش بهاییت و بابیت یكی از اقوامی كه می‎توان گفت بسیار نقش داشتند، یهودی‎ها بودند؛ به‎ویژه یهودیانی كه در دولت‎ها یا كنسول‎گری‎های روسیه، انگلیس و عثمانی بودند در هدایت جریان بهایی و بابی نقشی قابل توجه دارند. حتی دلایلی وجود دارد كه می‎توان گفت با مدیریت همین یهودیان بودكه جریان بهایی به اسراییل رسید. از طرفی جریان بهایی جریانی بود كه در راستای هدف‎های اسلام‎ستیزانه می‎توانست مورد استفاده قرار گیرد.

در پیوند با یهودیان و صهیونیسم، بهاییان چه اهدافی را دنبال می‎كردند؟
بهاییان بیشتر برای بقا تلاش می‎كردند و كوشش داشتند كه به یك منبعی متصل شوند. انگلیس نظامیانی را كه در فلسطین به‎عنوان حاكم انتخاب می‎كند عمدتا یهودی هستند. بنابراین بهاییان برای نزدیك شدن به قدرت، ناچار هستند به یهودیان نزدیك شوند و درواقع انگلستان هم از آن‎ها به‎عنوان ابزاری برای تثبیت یهودیان در فلسطین استفاده می‎كند. در واقع این یك رابطه و تعامل متقابل است كه در زمینه هایی در یك جهت قرار می گیرند. اگر به روابط شوقی افندی با رؤسای دولت نخستین اسراییل دقت كنید، كاملا روشن است كه این‎ها به یكدیگر امتیاز می‎دهند و امتیاز می‎گیرند.

به‎نظر می‎رسد هربار كه یكی از رهبران بابی یا بهایی در گذشته، دعوایی بر سر جانشینی او به‎وجود آمده. این دعواها در فرقه بهایی از چه كیفیتی برخوردار بوده است؟
میرزا حسینعلی نوری پیش از مرگ خود برای این‎كه آن اختلاف‎های جانشینی كه میان خودش و ازل وجود داشت تكرار نشود، در یكی از آثار خودش به‎طور مشخص غصن اعظم یعنی عبدالبهاء را به غصن اكبر (میرزا محمدعلی) دیگر پسرش ارجحیت داده و به جانشینی برمی‎گزیند، اما با این حال این اختلاف میان آ‎ن‎ها درمی‎گیرد و عبدالبهاء موفق می‎شود رقیب را كنار بزند. این اختلاف‎ها نیز مبنای عقیدتی ندارد، بلكه بیشتر اختلاف بر سر قدرت است كه همواره میان شاهزادگان جریان داشته، درواقع یك مزرعه پرباری است كه پدر برای آن‎ها فراهم كرده و هریك می‎خواهند بیشترین نفع را از آن ببرند. عبدالبهاء شخصی است بلندپرواز كه قصد دارد دم و دستگاهی مثل پدر برای خود درست كند. میرزا محمدعلی اگرچه اعتنایی به برادر ناتنی خود ندارد و می‎كوشد كه او را به‎عنوان این‎كه سعی در آوردن دین جدیدی دارد، از میدان به‎در كند، اما برادرش با برگزیدن نام عبدالبهاء سعی می‎كند اندیشه‎های خود را از زمان پدر بیان كند و سرانجام هم موفق می‎شود.

آیا عبدالبهاء دقیقا راه پدر را دنبال كرد و به بسط افكار و نظریات او پرداخت؟ دقیقا چه تغییراتی در بهاییت بعد از آن به‎وجود آمد؟
به‎لحاظ كلامی میان آن‎چه كه عبدالبهاء پس از پدر خود مطرح كرده، تفاوت‎های روشنی را می‎توان مشاهده كرد؛ هرچند كه عبدالبهاء آن‎ها را از زبان پدر خود شرح و توضیح می‎دهد. برای مثال در باب اختیار همسر، میرزاحسینعلی نوری عقیده‎اش این بود كه بهاییان تا دو زن می‎توانند داشته باشند. اما عبدالبهاء می‎گوید، یك زن بیشتر نمی‎توان گرفت چراكه مشروط به شرط محال است؛ در حالی‎كه ما در كلام میرزاحسینعلی شرط و شروطی را نمی‎بینیم. او در عین این‎كه اختیار دو زن را جایز می‎داند، تنها اشاره دارد كه اختیار یك زن باعث آسایش و راحتی خانواده است.

لقب «سر» كه عبدالبهاء از جانب انگلیسی‎ها دریافت كرد، به پاس چه خدماتی بود كه برای آن‎ها انجام داد؟ چون معمولا انگلیسی‎ها بی‎دلیل كسی را به لقب سر مفتخر نمی‎كنند.
در جریان حضور نیروهای انگلیسی در منطقه، آن‎ها گرفتار قحطی و نبود آذوقه می‎شوند، از طرفی عبدالبهاء گندم بسیاری را در اختیار دارد؛ به همین خاطر آذوقه ارتش انگلیسی را در مدت حضورش در فلسطین تأمین می‎كند. این مسئله بهانه‎ای می‎شود برای دادن لقب «سر» به او، اما درواقع لقب «سر» برای گندم‎ها نیست. این ناشی از سابقه طولانی خدمات گوناگونی است كه عبدالبهاء و بهاییان برای استعمار انگلیس انجام داده‎اند كه تبلور آن می‎شود همین گندم‎ها. عبدالبهاء شخصیتی فرصت‎طلب دارد؛ او چندین‎بار به علت جاسوسی‎هایی كه كرده و درگیری‎هایی كه داشته، توسط دولت عثمانی دستگیر می‎شود اما هربار به شیوه‎ای نجات پیدا می‎كند.

آخرین رهبری كه بهاییان داشتند شوقی افندی بود. پس از مرگ او، به‎طور مشخص كسی برای جانشینی وجود نداشت. با توجه به این شرایط، رهبری بهاییان از چه شكل و شیوه‎ای برخوردار شد؟
بعد از مرگ شوقی افندی جریان بهایی دچار یك انشعاب جدید شد. مثل همیشه كه پس از مرگ هر یك از رهبران آن‎ها انشعابی در این فرقه شاهد بوده‎ایم. مرگ شوقی، خیلی مشكوك اتفاق افتاد و هیچ‎گاه دقیقا معلوم نشد كه آیا او به قتل رسید یا خودش به‎دلیل بیماری آنفلوآنزا درگذشت.
بعد از مرگ او چون فاقد فرزند ذكور بود و طبق نص رهبران بهایی، كسی نمی‎توانست جانشین وی شود، قاعدتا باید بساط این فرقه كه قرار بود بیست‎وچهار ولی امر داشته باشد، برچیده می‎شد. اما نگذاشتند چنین اتفاقی بیفتد. همسر شوقی، (روحیه ماكسول) هیئت ایادیان امرا... را بسیج كرد و توانست بخش عمده بهاییان را به‎سمت خودش سوق دهد و رهبری بهاییان را به‎طور غیررسمی به عهده بگیرد. سر مسین ریمی كه آمریكایی بود، خود را پس از شوقی ولی امر بهاییان می‎دانست و جریانی را هم رهبری كرد كه توسط اغلب بهاییان مردود شناخته شد، اما محافل كشورهایی مثل فرانسه، پاكستان و استرالیا با او همراه شدند و جریان ضعیفی تحت عنوان بهاییان ارتدوكس به‎وجود آورد كه قرار است ولی امر آینده آن‎ها نصرت‎ا... بهره‎مند از ایران باشد. بهاییان ارتدوكس ادعا می‎كنند جمعیتی نزدیك به 200‎هزار نفر هستند اما به گمان من تعداد آن‎ها بسیار كمتر از این رقم است.
اما جریان بهایی روحیه ماكسول پس از شش سال تلاش توانست در سال 1963 اولین بیت‎العدل را تشكیل دهد. از آن زمان تا امروز هر پنج سال یك‎بار بیت‎العدل تشكیل شده و آخرین بیت‎العدل آن‎ها سال 2008 بود. در طول این ده دوره، نه‎نفر نه‎نفر جریان بهایی را هدایت كرده‎اند كه همیشه در بیت‎العدل‎ها دو تا چهار نفر ایرانی بین اعضا وجود داشته است.

بهاییان امروز چه شرایطی دارند؟ میزان پایگاه آن‎ها در میان مردم دنیا چقدر است؟
بهاییان ادعا می‎كنند كه هفت‎میلیون پیرو دارند. اما بهاییان همیشه در كار خود اغراق و غلو كرده‎اند. حتی اگر ما این رقم را بپذیریم از هر هزارنفر از مردم دنیا یك نفر بهایی است كه در مقایسه با دین اسلام كه هر پنج نفر در دنیا یك نفر مسلمان است، رقم ناچیزی به‎حساب می‎آید. یعنی این‎كه بهاییت برخلاف ادعای رهبران آن هنوز نتوانسته جایگاهی در دنیا پیدا كند.

فكر می‎كنید بهاییان امروز با تأكید بر چه محورهایی به امر تبلیع می‎پردازند؟
بهاییان امروز با روی آوردن به انسان‎محوری و كارهای خیرخواهانه ظاهری، همچنین حمایت از محیط‎زیست و یكسری رفتارها كه سعی دارند در جهان به‎صورت طرفداران صلح مطرح شوند، عمل می‎كنند كه البته توفیق چندانی هم به‎دنبال نداشته و در واقع بیشتر سر و صدا به راه انداخته‎اند.

به‎لحاظ جمعیتی بهاییان بیشتر در كدام كشورها حضور دارند؟
عمده جمعیت بهاییان دنیا در آمریكا هستند، البته قبل از انقلاب بیشتر جمعیت آن‎ها در ایران بود، اما پس از انقلاب، آمریكا بیشترین جمعیت را با یك‎میلیون نفر برخوردار است. البته این آماری است كه خود آن‎ها ادعا می‎كنند و ما سند خاصی نداریم كه بتواند آن را ثابت كند. بعد از آمریكا ایران بیشترین جمعیت را دارد كه با یك ادعای دویست‎هزار نفری همراه است. اما با توجه به سفرهای بنده به مناطق مختلف بهایی‎نشین و تحقیقات میدانی كه انجام داده‎ام، به این نتیجه رسیده‎ام كه جمعیت بهاییان ایران را بیشتر از هشتاد تا صدهزار نفر می‎توان تخمین زد كه بیشترین آن‎ها در كرج زندگی می‎كنند.

این جمعیت پراكنده به‎لحاظ ساختار روحانی چگونه اداره می‎شود؟ می‎دانیم بهاییان اغلب مسایل حقوقی، اجتماعی و... را در داخل خودشان حل و فصل می‎كنند.
بهاییان ساختار روحانی خاصی ندارند و فرد روحانی و یا حوزه علمیه و نظایر آن ندارند. یك بیت‎العدل سراسری وجود دارد كه در سطح مناطق مختلف به آحاد بهایی تقسیم می‎شود كه هركدامشان به‎نوعی مبلغ هستند. بهاییان ساختار خود را به‎طوری تبیین كرده‎اند كه هر فرد بهایی، بخشی از جامعه بهایی را در اختیار خود دارد. جامعه بهایی كه در شهرهای مختلف وجود دارد، هركدام یك لجنه و هیئت‎های مختلفی دارد كه وظایف میان آن‎ها تقسیم شده است. از كفن و دفن اموات تا كمیته‎های آموزش جوانان، جشن‎ها و... در حقیقت آحاد بهایی هستند كه در جامعه بهایی ایفای نقش می‎كنند كه این به خودی خود باعث شده كه این افراد آن‎قدر درگیر وظایف مختلف بشوند كه فرصت فكر كردن از آن‎ها گرفته می شود. آن‎گونه كه بسیاری از آن‎ها تنها به انجام وظیفه فكر می‎كنند تا این‎كه اصلا خود وظیفه چه هست.